درباره نویسنده
هرکسی از ظن خود شد یار من،از درون من نجست اسرار من
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • خاطرات روزانه (٥٤)
  • دخترم نوشت (۱)
  • دل نوشته ها (۱٥)
  • دوره فیزیوپات (۳۳)
  • طنز نوشته هام (٥)
  • فکر نوشته هام (۳)
  • فیونا نوشت (۳)
  • معرفی لینک (۱)
  • نوشته های دیگران (۱)
  • کتابهای خوانده شده (٤)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
  • از اول راه
  • از دل من
  • ازدواج نوشت
  • آقا دوماد چه کاره ن؟
  • امادیوف
  • آنالی در سرزمین شگفت انگیزها
  • اورولوژيست
  • بچه درسخون
  • پرسيسكي وراچ
  • پزشك باروني
  • پزشک خیابان گرد
  • پزشكي باليني
  • پزشکی و زندگی
  • تسليم
  • توکای مقدس
  • خاطرات استاد فيزيک
  • در کوچه درس رهگذاریم هنوز
  • دکتر پریا
  • دكتر ميم
  • دکتر نفیس
  • دندانپزشك كاذب
  • روز نوشت هاي حسام
  • زندگی در پیش رو
  • سفارت دل
  • سكوت بشكسته
  • سير تكاملي يك دانشجوي پزشكي
  • عكسهاي قديمي
  • لبخند آفتاب(خاطرات یک معلم)
  • لژیونلا
  • لیدی دن
  • مدلاگ
  • من و سرطان
  • هيس!!كاملا هيچ...
  • وقايع ابن محمود...
  • يك اورولو‍ژيست كوچك
  • يه زنم نداريم...
  • يه شوهرم نداريم...
  • یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
  • یار با ماست
  • روزهاي پيلگي
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



<
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش ... باز جوید روزگار وصل خویش
شکست!
نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۱

اعتراف میکنم از شکست متنفرم!گاهی به خاطر ترس از شکست در یک کار،اصلا آن کار را انجام نمیدهم!میترسم از روزی که اولین شکست زندگی ام را بخورم و آنوقت بلد نباشم از زمین بلند بشوم!امیدوارم اولین شکست برای یک مساله ی کوچک باشد تا برخاستن دوباره برایم آسانتر شود.

- بعد از کلی فکر کردن به علت بی انگیزگی و استرس اکسترن شدن،همین به نظرم رسید!هیچوقت نمره چندان واسم مهم نبوده اما اینکه دبیر یا استاد به چشم دانشجوی خوبش بهم نگاه کنه واسم خیلی مهم بوده!میترسم کار که بالینی شد نتونم موقعیتم رو حفظ کنم!خنثیهرچند احمقانه به نظر بیاد،ولی اینجوریاست!کاش زودتر شروع بشه تا خودمو به خودم اثبات کنم!

نظرات ()



ارزش جان انسان ها
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥

خب اکثر ما خیلی آرمان گرایانه میگیم ارزش جون انسانها با هم برابره ولی من اعتقاد دارم که این طور نیست.هرچند ته دلم دوست داشتم اینطور باشه.اگه یک معتاد کارتن خواب بمیره شما چقدر ناراحت میشید؟اگه بهترین جراح قلب ایران بمیره چی؟اگه قرار باشه از بین این دو نفر فقط زمان برای نجات جان یکیشون باشه شما کی رو نجات میدین؟بهترین جراح قلب یا معتاد کارتن خواب؟من اگر باشم مطمئنم جراح قلب رو نجات میدم.میدونم بعدها به عنوان یک پزشک سوگند خواهم خورد که به بیماران فارغ از جنس و نژاد و مذهب و... نگاه کنم ولی مطمئنم نمیشه.همیشه اون چهارچوب ذهنی ما رو متزلزل میکنه.احساسات روی پزشک اثر میذاره و بعضا عاقبت اندیشی!!!

کی میتونه با اطمینان بگه اگر مادرش یا فرزندش  رو به عنوان پزشک معاینه کنه همون دقتی رو به خرج میده که یک بیمار هفت پشت غریبه؟هرچقدر هم مسئولیت پذیر و دلسوز باشی ناخودآگاه برای یک فرد آشنا یا فردی که برای جامعه اهمیت داره دست و دلت بیشتر میلرزه تا اون بدبخت بیچاره ای که از فلان روستای دورافتاده اومده.

خب من به عنوان یک دانشجوی پزشکی فیزیوپاتی خیلی بیمارستان نرفتم ولی همین دوره های کوتاهی که رفتم دیدم که فرق هست.حتی بین بیمارانی که نمیشناختیم با اونی که خوش اخلاقتر و تمیزتر بود بهتر ارتباط برقرار میکردیم به مشکلش بهتر رسیدگی میشه.حتی وقتی میبینند یک بیمار اند استیج یه بیماریه و دیگه درمان جواب نمیده با دقت کمتری بررسی اش میکنند.اگر ببینند پزشکه با وسواس معاینه میشه.حتی سر یکی از جراحی هایی که رفته بودم جراح واسه جوونا بیشتر حرص و جوش میخورد و نوبت عمل اونا رو جلو مینداخت تا وقتی سرحال تره جراحی کنه.گفت اینی که پیره مگه چند سال دیگه میخواد عمر کنه؟

واسه من جان یک دانشمند - یک مادر باردار یک پدر نان آور خانواده مهمتر از یک معتاد یا یک زندانی محکوم به اعدامه!در واقع اگر در شرایطی قرار بگیرم که فقط جان یکی رو بتونم نجات بدم گروه اول رو انتخاب میکنم.در عین حال که دوست دارم و سعی میکنم تا اونجائیکه بتونم تبعیض قائل نشوم.امیدوارم موقعیتهای اینچنین کم پیش بیاد.

نظرات ()



عادت
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()