درباره نویسنده
هرکسی از ظن خود شد یار من،از درون من نجست اسرار من
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • خاطرات روزانه (٥٤)
  • دخترم نوشت (۱)
  • دل نوشته ها (۱٥)
  • دوره فیزیوپات (۳۳)
  • طنز نوشته هام (٥)
  • فکر نوشته هام (۳)
  • فیونا نوشت (۳)
  • معرفی لینک (۱)
  • نوشته های دیگران (۱)
  • کتابهای خوانده شده (٤)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
  • از اول راه
  • از دل من
  • ازدواج نوشت
  • آقا دوماد چه کاره ن؟
  • امادیوف
  • آنالی در سرزمین شگفت انگیزها
  • اورولوژيست
  • بچه درسخون
  • پرسيسكي وراچ
  • پزشك باروني
  • پزشک خیابان گرد
  • پزشكي باليني
  • پزشکی و زندگی
  • تسليم
  • توکای مقدس
  • خاطرات استاد فيزيک
  • در کوچه درس رهگذاریم هنوز
  • دکتر پریا
  • دكتر ميم
  • دکتر نفیس
  • دندانپزشك كاذب
  • روز نوشت هاي حسام
  • زندگی در پیش رو
  • سفارت دل
  • سكوت بشكسته
  • سير تكاملي يك دانشجوي پزشكي
  • عكسهاي قديمي
  • لبخند آفتاب(خاطرات یک معلم)
  • لژیونلا
  • لیدی دن
  • مدلاگ
  • من و سرطان
  • هيس!!كاملا هيچ...
  • وقايع ابن محمود...
  • يك اورولو‍ژيست كوچك
  • يه زنم نداريم...
  • يه شوهرم نداريم...
  • یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
  • یار با ماست
  • روزهاي پيلگي
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



<
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش ... باز جوید روزگار وصل خویش
فالموت فی حیاتکم مقهورین والحیات فی موتکم قاهرین
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥

چند سالی هست که محرم بیرون نمیروم...بچه که بودم کلی ذوق و شوق داشتم برای رفتن به هیات محل و خانه فامیل و همسایه و آشنا برای روضه...الان اما،نه ذوقی هست و نه شوقی...یک بی تفاوتی دامنگیرم شده...یعنی بی تفاوتی هم نه،بیشتر انزجار از شیوه ی عزاداری هایمان...نمیدانم این همان شک است یا روشنفکرنمائیست یا چه؟...ولی میدانم مثل قدیمها نیستم...وقتی فلان آشنا زنگ میزند و میگوید سینی قاسم!!! دارم یا حجله ی قاسم!!!حرصم میگیرد...به نظرم حرکاتشان احمقانه است...خرافه است...آنی رو که باید انجام بدهند انجام نمیدهند...یک بار مراسم سینی قاسم رفتم و بعدش کلی احساس حماقت کردم!این که چند تا زن سینی پر از آجیل و میوه و نان پنیر سبزی را میگذارند بر سرشان و همزمان با دعا خواندن دایره وار میچرخند!!!تا مثلا حاجت روا بشوند!یا مثلا  قسمتی از خانه را شبیه حجله درست میکنند و شمع روشن میکنند تا از قاسم حاجت بگیرند!بیچاره قاسم!چند باری با چند نفر از نزدیکان بحثم شد و انگ ارتداد خوردم!!برچسب دین گریزی!این اسلام محبوب من نیست.این زائیده ی تفکر آنهاست!چرا من باید قبولش کنم؟آخر کجا گفته خودزنی عزاداریست؟ها؟هرچه هم شدیدتر بهتر...اینها اصلا میدانند زندگی و مرگ از دیدگاه ائمه یعنی چی؟«فالموت فی حیاتکم مقهورین و الحیات فی موتکم قاهرین»این همان جمله ایست که امام علی در جنگ صفین به یارانش میگوید...

دیشب کسی میگفت لعنت به کوفی جماعت که امام را تنها گذاشتند!گفتم ما هم بودیم میترسیدیم.مثل همان کوفی ها...ما هم امام را تنها میگذاشتیم.با اعتماد به نفس گفت:نه!وقتی میگویند این حق است و این باطل!آدم به راه حق میرود!کوفی ها خود نخواستند به راه حق بروند!گفتم:مشکل تشخیص حق است...همه میگویند حق با ماست و طرفداران ما...و مشکل سطح بالاترش آن است که حق تشخیص داده شود اما برای پذیرفتن حق باید سختی بکشی...مگر سلیمان نمیدانست حق با حسین(ع) است؟ پس چرا مسلم را تنها گذاشت تا کشته شود؟مگر خیلیها نمیدانستند که یزید فاسد است،پس چرا بی طرف ایستادند و کشته شدن حسین را نگریستند؟این آدم های مغرور به ایمانشان-که خلوص و درجه اش را فقط خدا میداند و بس-از رفتن به عزاداریهای عمومی بیزارم میکنند،انگار پیامبر و اهل بیتش برای آنهاست،انگار سند شش دانگ مومن مسلمان بودن را به نامشان زده اند،حال آنکه همین غرور آفت ایمان است...احساس میکنم کمی هم بدبین شده ام...آن قدر ریا دیده ام که باور خلوص نیت سختم شده است...فلانی 10 گوسفند را در روز عاشورا قربانی میکند و به همه خبر میدهد تا برای گرفتن سهمشان از نذری در خانه شان جمع شوند...نمیتوانم به این فکر نکنم که تمام ماهایی که خبردار شده ایم دستمان به دهانمان میرسد بلکه بالاتر از دهانمان هم این دست میرسد،چه نیازی است ما را خبر کند و به هر خانواده به اندازه ی 2 وعده و حتی بیشتر غذا بدهد؟نمیتوانم به این فکر نکنم که در این شهر خیلی ها لنگ نان شامشان هستند...نمیتوانم به این فکر نکنم که میشد بی خبر از من و امثال من همین نذر را ادا کرد......خدایا خودت کمک کن که همیشه نیازمند درگاهت هستم...کمکم کن نه مغرور شوم به این مسلمانی پر ایرادم،نه ریاکار شوم اگر فرداها مالی به دست آوردم...کمکم کن که که حق را از ناحق تشخیص دهم و بالاتر از آن، بپذیرمش...چیزی که این روزها برایم بسیار سخت شده...حق با چه کسی است؟...وقتی عزیزترین بنده ات- پیامبر مهربانی -به علی (ع) فرموده "بزرگترین مردمان در ایمان و یقین کسانی هستند که در روزگاران آینده زندگی میکنند،پیامبرشان را ندیده اند،امام آن ها در غیبت است و فقط به سبب خواندن خطی روی کاغذ ایمان می آورند"،پس خودت باید کمکم کنی...میخواهم جزء ایمان آورندگان این روزگاران باشم...خودت دستانم را در دستانت بگیر...

نظرات ()



شروع دوباره...
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٦

گاهی یه حرف کوچولو میمونه در دل،بعد چند وقت که میگذره و اون داخل موند گنده میشه،قلمبه میشه و فشار میاره به قلبت،بعد حتی ممکنه قلبت بترکه...این جور وقتهاست که باید درش بیاری قبل از اینکه بلایی سر قلبت بیاد...

گاهی واسه اینکه بدونی که اون فرد عزیز چه ارزشی واست داره باید سختی بکشی...باید بزرگ بشی...باید در خلوت اشک بریزی...گاهی باید بغضت رو فرو بدی و دردش رو تحمل کنی تا کسی از رازت خبردار نشه...اونوقته که میفهمی چقدر اونو دوستش داری...که میفهمی چه جایگاه بزرگی از قلبت رو به تصرف خودش درآورده...اون فرد عزیز لعنتی...

+وقتی گفتی پشتم به تو گرمه،دلم هری ریخت پایین...بدجنس...دلم میخواست طلبکار باشم ولی با این جمله بدهکارم کردی...اگه الان کنارم بودی اول سرم رو میذاشتم رو شونه هات و جای اون بغضهای فرو داده شده گریه میکردم تا سبک سبک بشم،بعد هم میزدم تو سرت که اینقدر عزیزی...

++واسه ی یک دوست خوب:ممنونم...خییییییییییییلی...دوست واقعی اونیه که آینه ی اخلاقی دوستش باشه...2 شب پشت سر هم بدجور رفتارم رو منعکس کردی...بدون سانسور...بدون قضاوت...ممنونم...واسم یه دوست واقعی بودی...

نظرات ()



آن نیز بگذشت...این نیز بگذرد...
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۸

همیشه بعد از هر امتحانی،وقتی میدونم تا یه مدت  امتحان دیگه ای ندارم،یه حس سبکی و آرامشی بهم دست میده و شروع میکنم کارهایی که دوست دارم رو انجام دادن.امروز هم بالاخره مجالی دست داد تا به همشهری داستان مهر نگاهی بندازم.یادداشت سردبیر رو که خوندم یاد کتابی افتادم که دوم دبیرستان برای دختردائیم شکوفه گرفتم.همین منو غرق خاطراتم کرد.آهنگ های قدیمی و یادآوری  خاطرات...تولد 16 سالگی فیونا و تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و قصه ی من... من ودلتنگی برای المیرا که نمیدونم کجاست و چه میکنه؟و ستاره که ازش خبری نیست.آمریکا در امن و امانه ستی؟...و نسیم که اصفهانه و سرنوشت زهرا که اون روز واسه بار اول دیدمش...این وسط  از اون چند نفری که اون تولد دعوت بودن فقط زندگی من روی همون مسیر ثابتیه که بوده و تغییری نداشته...آهنگهای یگانه و امتحانهای ترم اول و گریه برای همکلاسیهایی که میخواستن برن.. خوندن پستهای وبلاگ قدیمی و کامنتهایش...وبلاگ دوستان و کامنتهای قدیمیم و خندیدن به خود اون موقعهام...و دیدن تغییرات جالب بود واسم...اون پستهای قدیمی و حال و هواشون واسم قشنگ تر بود...فضایش دوست داشتنی تر بود تا چیزایی که الان مینویسم یا نوشته های الان دوستان...و ناراحتی از رفتن بی خبر بعضی از بچه های وبلاگستان مثل دکتر اکبر...حیف که این وسط یه سری خاطره و نوشته از آرشیوها حذف شده مثل فیس طب و مدنت قدیم و بعضی کامنتهایی که دوست داشتم بخونم و اما امکانش نبود... بعضی مسائل که قدیما واسم اعصاب خرد کن بوده حالا با خوندنش یا یادآوریش فقط یه لبخند به لبم نشوند و این احتمالا یعنی همون جمله هه که میگن " این نیز بگذرد" و واقا هم آن نیز بگذشت...این نیز بگذرد...

+حس خوبی دارملبخند

نظرات ()



زمن هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک...به من هر انکه نزدیک ازو جدا جدا من.....
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥

...

پ.ن: !

نظرات ()



آهای تو که پزشک شدنت آرزوست...دلم رژ لب قرمز میخواهد!!!
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٦

سلام

  1. یه آقای 27-28 ساله است.کارشناسی بهداشت داره.شاغله.در یک سال اخیر که واسه درس خوندن میام کتابخونه بیمارستان رازی همیشه داره درس میخونه.واسه کنکور!میخواد پزشکی قبول بشه.آنجلا که سالهای قبل هم میومد میدیدش.چند سالی هست پشت کنکوره.واسه پزشکی...
  2. نیلو چند ماهی از من بزرگتره...پدرش پزشکه...از اقوام  نزدیک هستند...سال اول که رتبه ی من نزدیک 300 شد اون 67 هزار شد...بالاخره امسال خودش و پدرش بیخیال پزشکی شدن و دانشگاه آزاد شهرمون رفت واسه یه رشته کارشناسی ثبت نام کرد...اگه همون سال اول رفته بود امسال فارغ التحصیل میشد...
  3. پدر نیلو هم اول علوم آزمایشگاهی خونده بوده...بعد 5 بار کنکور دادن بالاخره پزشکی قبول میشه و به آرزویش میرسه...ولی نیلو دیگه نموند تا رکورد 20 سال پیش پدرشو بشکنه...
  4. خواهرش رزیدنت زنانه دانشگامونه...فقط و فقط پزشکی میخواد...انتظار داشتم دیگه امسال به جای کتابخونه در دانشکده ببینمش ولی چهار مهر در کمال تعجب باز هم با کتاب تستهایش همین جا ملاقاتش کردم...
  5. ما هم مدرسه ای بودیم...هم سن...2 تا خواهر بزرگه پزشکی خوندن...خواهرش هم که با هم دو قلو بودن پزشکی قبول شد ولی اون موند واسه سه سال...آخرش دامپزشکی...

تصورشون از پزشکی چیه؟فکر میکنند اگه پزشک بشن چی میشه؟دنیا به کامشون میشه؟نمیدونم از کی و چرا پزشک ها شدن تافته ی جدا بافته ولی اصلا اینطور نیست.اون تصویری که از بیرون میبینید الکیه...داخل که بیای بیشتر دردسره...وقتی دبیرستانی بودم جز همینایی بودم که میگفتم فقط پزشکی اما یه ترم از دانشجوی طب شدنم نگذشته بود که نظرم عوض شد...خیلی رشته های قشنگ هست که به خاطر جامعه ی پزشک پسند ما! دیده نمیشن...مردم ارزش کارشونو نمیدونن...حتی خیلی سخت تر از پزشکی هستند...اما اینجا همه پزشکی دوست دارن...اینقدر هرکی بهمون رسیده گفته خوش به حالت که باورمون شده خوش به حالمونه!ولی اگر جدی فکر کنیم میفهمیم بد به حالمونه!وقتی میرم مهمونی از بچه ی دبستانی تا پیش دانشگاهی و بزرگسالهایش بهم توجه زیادی نشون میدن!همه دوست دارن پزشک بشن یا پزشک شدن جز آرزوهاشون بوده!یه جور شده که بعضی جنبه های شخصیتم و ارتباط اجتماعیم تحت تاثیر رشته ام قرار گرفته!یعنی خیلیا به خاطر اینکه پزشکم بیشتر بهم توجه نشون میدن نه به خاطر اینکه من سحر هستم!سحر به تنهایی اونقدر مورد توجه نیست که سحر با پزشکی...از این جنبه ی پزشکی متنفرم...کسی بدش نمیاد همه بهش توجه کنند و احترام بذارن اما وقتی میدونی اگر این پزشکی نبود اینقدر مرکز توجه نبودی بدت میاد...من احترام و توجه اینجوری نمیخوام...اگر سریالهای تلویزیون یا پی ام سی رو نمیبینم به خاطر این نیست که پزشکم و کلاسم نمیخوره اگه جشن ها و مهمونیا کمتر میام به خاطر این نیست که میخوام واستون کلاس بذارم من سلیقه ام با شما فرق میکنه!تفریحم یه چیز دیگه است!همین!پزشکی شعور نمیاره!شعور چیزی نیست که با مدرک به دست بیاد! اینقدر به من نگو خوش به حالت خانوم دکتری!به کلمه ی دکتر آلرژی پیدا کردم!گاهی از 100 تا فحش برام بدتره!من سحرم نه خانوم دکتر!اینقدر پیش خودت از آینده من خیال پردازی نکن و نیا واسم بگو!چرا فکر میکنی قراره میلیاردر بشم؟چرا فکر میکنی قراره بچه هام پرستار داشته باشن و خدمتکارم واسم ظرف بشوره؟چرا فکر میکنی من حاضر نیستم واسه همسر آینده ام غذا درست کنم؟من یکی ام مثل بقیه!به من نگو خیلیا میخوان جای تو باشن!بهم فشار روانی وارد میکنه!میدونی چقدر مطلب هست که باید بفهمم و حفظ کنم؟میدونی شب امتحان قلب از ترس گریه کردم؟میدونی شب علوم پایه از استرس تا صبح بیدار موندم؟میدونی قراره به عنوان اینترن چند تا کشیک بدم؟حاضری دستتو کنی تو هر جای بدن مردم؟حاضری مرگ آدمها رو ببینی؟میدونی یکی از نگرانیهای من اینه که واسه بچه ام وقت نداشته باشم؟تا حالا با خودت به اینا فکر کردی؟چرا فکر میکنی پزشک اونیه که با کت شلوار فلان مارک و ساعت 1 میلیونی! میگرده یا ماشین آخرین مدل زیر پاشه؟فکر کردی اینا رو به ازا چی بدست آورده؟چند تا مهمونی که تو رفتی اون مونده خونه درس خونده؟میدونی سر نجات جون یه بیمار چقدر اضطراب داشته؟اینقدر بهم گفتی خوش به حالت اینقدر گفتی شما آدمهای خاصی هستید که باورم شده! که خودمو از تو و بقیه بهتر میدونم!رشته ام از بقیه رشته ها بالاتره!با کلاس تره! اگه یه روز جواب سلامتو ندادم بدون تقصیر حرفهای خودت بوده...چشمهایت رو باز کن...شاید این اون چیزی نباشه که در خیالاتته...

+گاهی با یه جمله چنان فشار روانی به آدم وارد میشه که دلت میخواد سرتو بکوبی به دیوار!شاید فشار از سرت پرت شه بیرون بخوره به دیوار!

++گاهی بعضیا نمیفهمن این شب و روزهایی که از زندگیشون میگذره و اونو به یه خیال واهی پشت کتاب تست میگذرونن دیگه برنمیگرده.

+++گفت:دارم میرم بازار رژ لب قرررررمز بخرم و زد زیر خنده...اینقدر جمله ی دخترک و خنده اش پر انرژی بود که من هم ناخودآگاه سمتش برگشتم و لبخند زدم...دلم رژ لب قرمز خواست...شاید رژ لب قرمز خنده ای شادمانه مثل مال دخترک برای من هم به ارمغان بیاورد...دلم خنده از ته دل میخواهد...دلم رژ لب قرمز میخواهد...

نظرات ()



چیزایی که دلم میخواد...
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٤
  1. لواشک لقمه ای شاخسار،ازون تمر 10 تومنیا که بچو بودیم میفروختن!،پفک چی توز حلقه ای،بادوم،لیمو ترش،زرشک،آب زرشک!،آلبالو،انار،برگ زردآلو،بستنی دایتی پیچ پیچی،بستنی معجون/خرمایی کاله که با آنجلا به جا قاشق بلند با قاشق کوتاه بخوریم بخندیم!،سیب سبز،شلیل،کیک تولد،پرتقال،گریپ فروت،لبو داغ داغ،...
  2. یه نمره 20 از دین و زندگی!
  3. معدل بالای 19!
  4. تخصص...
  5. یه خونه واسه خودم تنهایی :))
  6. یه نینی چاقالو با دو تا دندون پایین که بخنده اما پی پی نکنه!غذا رو اما بهش میدم! :))
  7. چشامو باز کنم ببینم 5 کیلو وزن کم کردم :))
  8. یه ماشین داشته باشم واسه خودم تا مامان غر ماشینشو بهم نزنه :))
  9. یکی که دوست باشه یا غریبه ولی باهاش راحت حرفامو بزنم :((

+تنهام :(( تنهایی میرم امروز...خودش تجربه ایه...

نظرات ()



جنگ چیز بدیه...
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٧/٢

سلام.

هفته دفاع مقدسه.جنگ چیز بدیه.کلی آدم کشته میشه،کلی مادر داغدار میشه،کلی زن بیوه میشه،کلی بچه یتیم میشه،کلی روان آسیب میبینه و کلی مشکلات روحی رو به دنبال داره و...همه ی اینا بدون احتساب عقب ماندگی و ضرر اقتصادی کشورهاست...ولی با این وجود باز هم جنگ میشه...به خاطر چیه نمیدونم؟ما آدمها عاشق جنگیم؟دوست داریم هم نوعان خودمون رو به خاک و خون بکشیم؟لازمه ی بقای بشره آیا؟واسه کاهش جمعیت کره ی زمینه آیا؟یا برای اینه که 4 تا آدم باهوشتر و آزمندتر اون بالاها نشستند و توده ی ضعیف تر این پایین مجبورند  به ساز زیاده خواهی و قدرت طلبی اونا برقصند؟

خاله ی مامان دو تا از پسرهاشو در جنگ از دست داده...سعید سال 61 شهید  شد و ساسان تا سال 79 مفقودالاثر بود و بعد هم استخوانهایش رو به جای جسدش دادن مادرش.و من هنوز نمیدونم چرا به خونه ی ما زنگ زدن و گفتند که ساسان پیدا شده؟خودم تلفن رو جواب دادم...فکر کنم بابا نمیدونه ولی مامان واسم گفته ساسان یک هفته قبل از آخرین رفتنش از مامان خواستگاری کرده بود اما دل مامان جای دیگه ای بوده...هروقت یاد ساسانمی افتم به این فکر میکنم چرا باید در اوج جوونی به خاطر هیچ بره زیر خروارها خاک؟چند تا ساسان رفتند به آغوش خاک؟اگه میگم هیچ واسه اینه که آخر جنگی که صدام شروع کرد به نتایجی که میخواست نرسید،فقط هزاران نفر رو به کام مرگ فرستاد.هیچ دستاورد مثبتی نداشت،هیچ...

من از سعید و ساسان فقط یه عکس دیدم...همون 2 تا قاب عکسی که رو میز کوچولوی پذبرایی خاله مامانه...همیشه قشنگ ترین جای خونه اش واسم اونجاست.یه آرامشی داره...نمیدونم خاله چطور تحمل میکنه هر روز عکسشونو ببینه وقتی میدونه دیگه نیستن...گاهی خیلی به صلابت روحیش غبطه میخورم،وقتی من واسه غریبه ها اشکم درمیاد اما اون داغ جگرگوشه هاشو تحمل کرده.بدون اشک!!...

2 سال پیش کتاب "دا" رو میخوندم.توصیفی که از جنگ در خرمشهر داشت واسم وحشتناک بود،غیر قابل باور،غیر قابل درک...کلی با مرگ برادرشون-شهید سید علی حسینی- و پدرشون گریه کردم...هیچوقت نمیتونم اونقدر صبور و قدرتمند باشم...من خیلی به پدرم وابسته ام...خیییییییییییییییلی بیشتر از خیلی...دردناکه...ضعف آدم محکم کوبیده میشه تو سرش...یه زمانهایی هست که تو دلت واسه خودت بلوف میزنی که اگر من بودم امام حسین رو تنها نمیذاشتم،یا به امام حسن خیانت نمیکردم یا چیزهای دیگه،ولی وقتی حتی همین فکرش هم پیش میاد جا میزنی.اون وقته که به خودت میگی:تو بزدلی...

سعید و ساسان و سید علی و بقیه شهدا چرا شهید شدند؟مگه اونا جونشونو دوست نداشتند؟مگه هیچکدوم عاشق نبودن؟مگه زن و بچه نداشتن؟مگه از داشتن یه زندگی آروم و شیرین  بدشون میومد؟شهید شدند که ایران،ایران بمونه.که ما در آرامش باشیم...آرامش الانمون که بدون ترس از بمباران و موشک و...راحت زندگی میکنیم مدیون اوناست.همین خوابی که اگه فقط یه شب به دلیلی بد بگذره یه روز تموم ما رو درگیر بیحوصلگی و بدخلقی میکنه...شهدا از خودگذشتگی کردند...اگه بعضی بازماندگان دارن از نسبتشون با اونا سو استفاده میکنند تقصیر اونا نیست...منصف باشیم...

+به امید دنیای بدون جنگ...

 

 

 

 

 

 

 

نظرات ()



ورود به دنیای آدم بزرگا
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٥/۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



AZADI
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



واسه ی بهترین دوست زمینی ام...
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢۳

سلام دوست من.امروز چند ساعت با هم تنها بودیم...بعد مدتها...مثل خیلی اوقات بیشتر تو حرف زدی و منم طبق عادت همیشگی بیشتر گوش دادم...گفتی و گفتی و گفتی...از سیلی خدا که میخواست هوشیارت کنه...از سردرگمی و بی تفاوتی...نمیدونم چرا منم سردرگمم؟چرا دلتنگم؟چرا حتی نمیدونم دلتنگ کی هستم؟ها؟بهت نگفتم ولی بعضی شبها گریه میکنم...نمیدونم چرا؟یعنی افسرده شدم؟بهت نگفتم ولی زودرنج تر از گذشته شدم،هرچند حتما خودت فهمیدی...ترکشهایش به تو هم خورد...نگفتم ولی کم حرفتر از گذشته هستم...نگفتم چون احساس کردم تو بیشتر احتیاج داری که بگی...گفتی باید تا دو هفته دیگه یه تصمیم بزرگ بگیری...از اون تصمیمها که من خودمو میزنم به ندیدنشون...از همونا که من ازشون فرار میکنم...از اونا که خودمو واسشون بچه میدونم...خیلی سخت و ترسناکه...میدونم...کاش میتونستم کمکت کنم ولی میدونیم که نمیشه...کاش یه جور میتونستم از بار مشکلاتت کم کنم تا با آسودگی بیشتر فکر کنی و تصمیم بگیری...بهت گفتم حس خوبی دارم...امیدوارم حسم درست باشه...بعد همه نمازهایم واست دعا میکنم اشتباه نکنی...بهت گفتم همیشه فکر میکردم نتونم منطقی با این قضیه برخورد کنم اما الان آسوده ام...نگفتم ولی از این حس تنهایی که گرفتارش شدم یه بغض دائمی دردناک گلومو فشار میده که گاهی میشکنه و بعدش دوباره برمیگرده...نسبت به خودم حس خوبی ندارم...خیلی چیزا بود که دوست داشتم بگم بهت و سبک بشم ولی نمیشد...کاش پسر بودم تا تنهایی تو کوچه ها تا صبح قدم بزنم و فکر کنم...فکر کنم دلم واسه خودم تنگ شده...انگار خیلی وقته ازون خودم که بودم فاصله گرفتم...شایدم نتونستم به اون خودی که میخوام برسم...چه طور پیداش کنم؟

+چقدر دلتنگم...

نظرات ()



مرگ...
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٩

یه همسایه داریم(داشتیم؟!)که 2 تا فرزند از 4 فرزندشون به طور مادرزادی نابینا بودند.یک دختر(فرزند ارشدشونه) و تنها پسر خانواده هم سالم.خانواده ی خوب و آرومی بودن.دخترای نابیناشون حافظ قرآن هستند.امروز خانم و آقای همسایه وقتی با پسرشون داشتند میرفتند شهرستان بر اثر تصادف فوت کردند و پسر هم دستش قطع شد...

خیلی ناراحتشون شدم...کمی باورش مشکله که آدمهایی که تا دیروز میدیدی رو دیگه نبینی...به این فکر کردم که اگه این اتفاق واسه من افتاده بود چه میکردم؟چه بخوایم چه نخوایم بعد از مدتی به از دست دادن عزیزمون عادت میکنیم و باید به فکر زنده ها باشیم...به این فکر کردم من فرزند ارشد اگه قرار بود مسئولیت خواهر و برادرمو داشته باشم میتونستم از عهده شون بربیام؟منی که در اکثر مسائل با خواهرم اختلاف سلیقه دارم!آیا میتونستم یه پسر رو که در سن بلوغه درست هدایت کنم تا از این دوره عبور کنه؟...خب سخته...خیلی...همچین کاری کلی از خود گذشتگی میخواد،کلی انرژی،کلی وقت،کلی بزرگ بودن میخواد...چیزی که من نیستم...همه ی اینا فارغ از بحث مالیه...وقتیه که فرض کنیم هیچ مشکل مادی پیش رو نخواهد بود...

دختر بزرگ همسایه الان باید از خواهرهای نابینایش مراقبت کنه و بدتر از اون به برادرش که دستشو از دست داده کمک کنه تا شرایط جدیدشو بپذیره...خیلی سخته 20 سال سالم باشی و یهو چشم باز کنی ببینی پدر و مادرت مردن و تو یه جورایی معلولی..

مرگ خیلی نزدیکتر از اونیه که فکرشو کنی...وقتی به این فکر میکنی که یه ثانیه بعد ممکنه نباشی وحشت میکنی...چه ترسناکه وقتی میمیری و دنیا بی توجه به نبودنت ادامه داره...الان میفهمی چقدر وابسته ی دنیایی...میفهمی چقدر کوچیکی...و حس میکنی وقتشه به خودت بیای و کمی فکر کنی که واسه اینی که هر لحظه ممکنه سراغم بیاد آماده ام؟...

+امشب شب آرزوهاست،بیاید واسه سلامتی امام زمان و مامان باباهامون دعا کنیم.

++از خدا میخوام به خونواده ی همسایه کمک کنه دوباره سرپا بایستند...هرچند مسلما خدا خودش هوای بنده هاشو داره...

 

نظرات ()



فرزند دارها اولویت دارند...
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٦

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



نیمکت
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٦

سلام.

وقتی ذهنم خسته میشه میام تو حیاط بیمارستان،یه نیمکت هست کنار بخش همودیالیز و پایین آزمایشگاه...روبروش اون دور دورا بخش زنانه و پشت سرش سردخانه مردگان!بیشتر وقتی هوا تاریک میشه میرم اونجا...این موقع شب بخش همودیالیز تعطیله...زمان ملاقات هم نیست...آزمایشگاه هم نمونه نمیگیره و فقط نوبت میده واسه فردا یا آزمایشهای اورژانسی رو انجام میده...دوست دارم بشینم رو نیمکت و در آرامش به آدمهای کمی که رد میشن نگاه کنم و سعی کنم واسه حرفها و کاراشون دلیل پیدا کنم...

پای ثابت دیدزدن من یه زوج اینترن هستند...فکر کنم هنوز نامزد هستند...همیشه میان اونجا قدم میزنند...دست در دست هم...گاهی به من نگاه میکنند لبخند میزنند...به حضور همدیگه عادت کردیم...روزهای اول از حضور همدیگه خجالت میکشیدیم الان  آداپته شدیم...وقتی میبینمشون به این فکر میکنم 3 سال و نیم دیگه منم یکی رو دارم که کنارش قدم بزنم؟دست در دست هم؟وسط کشیک؟یکی هم تنها نشسته باشه و گاهی به ما نگاه کنه؟خیلی بعیده...

یه پیرمرد میاد میخواد از پله ها بره بالا...یه نگاه به من میکنه و یه نگاه به در ورودی آزمایشگاه اون بالا...شروع میکنه بالا رفتن و فحش دادن...فکر کنم خیلی سخته واسش از این پله ها بالا بره...

 آقایی میاد و کاغذی رو به در بخش همودیالیز میچسبونه...درخواست خرید کلیه با گروه خونی O منفی...حتما یکی از عزیزانش لازم داره...چقدر سخته...به این فکر میکنم این کلیه رو قراره چقدر بخره؟کلیه ای که میتونه عزیزتو چند سال بیشتر زنده نگه داره چقدر می ارزه؟...و از اون طرف به این فکر میکنم که کی قراره کلیه اش رو بفروشه؟واسه چی میفروشه؟پووول؟...

دو تا پسر جوون میان بالا میرن...یه چیزی بهم میگن و میخندن...به این فکر میکنم فقر فرهنگیه یا مشکل روحی یا...؟

همیشه منتظرم در سردخانه باز باشه بتونم داخلشو ببینم...از زایشگاه تا این سردخانه بیشتر از 50 متر فاصله نیست ولی از اونجا طنین زندگی میاد و از اینجا صدایی بلند نمیشه...به فاصله ی 5 -6 متری من سکوت مرگ حکمفرماست...

پ.ن:دوست دارم وقتی اینترن این بیمارستان شدم این نیمکته باشه هنوز...

 

نظرات ()



من نه منم؟
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٤

سلام

*نمیدونم من خیلی امید به آینده دارم یا دیگران امیدشون خیلی پایینه...هرجا میرم و با هرکی حرف میزنم افسرده و ناامیده و التماس دعا داره!...همه جا حرف رفتنه...شاید من خیلی خوش باورم و سطحی به قضایا نگاه میکنم و فکر میکنم همین جا میتونم به اونی که میخوام برسم...شاید...شایدم یه روز من به همین نتیجه ای برسم که خیلیا الان رسیدن...

**داشتم فکر میکردم کسی این وبلاگو بخونه راجع به من چی فکر میکنه؟یه دختر لوس بی عار که فکر میکنه خیلی بامزه است!...این من واقعی نیست...شایدم همین من واقعیه و اونی که بیرونه من واقعی نیست.شایدم این من جزئی از اون منه که در دنیای واقعی خیلی مجال بروز بهش نمیدم.هرچند دور و بریها میگن همونی...ولی خودم فکر میکنم من دنیای واقعی خیلی آرومتر و درونگراتره...یعنی من نه منم؟

***همیشه وسوسه دیدن آدمهای دنیای مجازی در دنیای واقعی هست ولی الان واسه دو نفر شدیدتره...یک دانشجوی پزشکی و شعلهقلب!!!...ندیده ازشون موج مثبت میگیرم!!!خیلی دوست دارم ببینمشونخجالتواسه شما هم پیش اومده اینجور؟؟که خیلی بخواین یکی رو ببینید که نمیشناسیدش؟

نظرات ()



تنهایی
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٩

من یه عادتی دارم اونم اینه که واسه شناخت هرکس سعی میکنم دور و بریاشم بشناسم.دامنه ی این عادت به دنیای مجازی هم کشیده شده!!!وقتی با وبلاگنویسی دوست میشم به لینکهای وبشم سر میزنم ببینم با چه جور وبلاگنویسایی در ارتباطه؟و خدا اون روزو نیاره که از نوشته های کسی خوشم بیاد!!!! اونوقته که باید بشینم کل آرشیو اون وبلاگو بخونم!چند وقت پیش داشتم همین کارو میکردم...نمیدونم چطور شد هم زمان از نوشته های 4 نفر خوشم اومد!از 10 شب تا 5ونیم صبح نشسته بودم پای مانیتور و وبلاگ میخوندم!دیگه چشمام داشت از کاسه درمیومد.دوست داشتم واسشون کامنت بذارم بگم وبلاگشونو خوندم و خیلی خوشم اومده، بعد گفتم ول کن!حالا با اینکه کلی ذوقمرگ شده اند میگن علاف(البته از بعد علوم پایه سوپرعلاف هستم)!!تازشم آبرو خودمم بردم!اینه که فقط وبشونو لینک کردم J)))))))) جدیدا دقت میکنم میبینم معمولا از نوشته های کسی خوشم میاد که به نظرم یه جورایی تفکراتش شبیه خودمه یا دوست دارم مثل اون باشم!ولی وقتی با کسی نمیتونم ارتباط برقرار کنم به خاطر اینه که حس میکنم که دنیایش با دنیای من خیلی فرق داره!

وبلاگهایی که اون شب خوندم:نت نوشته های یک دختر پزشک-سکوت بشکسته-پیشگو-سید...

*یک دختر پزشک یه پستی داشت که در اون از تنهایی گفته بود...به نظرش اکثر وبلاگهای پزشکا از تنهایی پر بود...که همه تا 30سالگی درس میخونند و بعدشم کسی رو پیدا نمیکنند که درکشون کنه...که یارشون باشه و خیلیا با هم رشته ایاشون بیشتر کنار میان...من نمیخوام اینطور باشم...نمیخوام اینجور بشه...جدی که بهش فکر میکنم میبینم با اینکه اول راه پزشکیم ولی بازم یه جورایی حس میکنم در خیلی از جمعها تنهام...وقتی خیلی از جشنهای خانوادگیو نمیرم چون درس دارم...حرف مشترک با خیلی از هم سن و سالهایم ندارم چون نه اونا علایق منو دارن نه من علایق اونا رو...من خیلی از تجربه های اجتماعی اونا رو نداشتم...وقتی چیزایی واسم جالبه که حوصله اونا رو سر میبره...گاهی از خودم ناامید میشم...خیلی از اطلاعاتی که در جمع همکلاسها و دوستام به دانستنشون میبالم تو جمعهای دیگه واسه برقراری ارتباط مفت نمی ارزه...یعنی می ارزه ولی واسه ارتباط با آقایون فامیل نه خانوما یا دخترای هم سن و سال خودم!! حتی گاهی واسه ارتباط با خواهرم هم دچار مشکل میشم...خواهرم با دخترعموهام بهتر کنار میاد...این باعث میشه عذاب بکشم...شاید خودخواهی باشه ولی من خواهرشم نه ساجده و کوثر و صبا...دوست دارم با هم بگیم و بخندیم و خوش باشیم ولی کم پیش میاد... انگار شخصیت و دنیامون دقیقا در 2 نقطه مقابل هم گذاشته شده...از بچگی کتاب خوندنو دوست داشتم اما خواهرم اهلش نیست...خیلی وقتا با دوستام راجع به کتابها یا مقاله ای که خوندیم حرف میزنیم اما واسه خواهرم اینا جالب نیست...واسه منم حرفهای اونا جالب نیست...حوصله ام سر میره وقتی از مارک لباس و نحوه مو درست کردن نگار خانم میگن... اهلش نیستم...واسم جالبه کمی تخصصی تر کامپوتر یاد بگیرم و نرافزارهای جدیدو امتحان کنم ولی واسه اونا استفاده در حد نیاز کافیه...نمیشه گفت کار کدوم یکی از ما درست تره....خب اونا از زندگیش چیزای دیگه میخوان...ولی همیشه ناراحتم چرا مثل خیلی از خواهرا ما دو تا شبیه هم نیستیم؟گاهی حس میکنم اون میخواد من کنارش باشم ولی من همیشه اون قدر غرق کتابها و کلاسام بودم که توجه زیادی بهش نکردم...احساس میکنم خواهر بزرگتر خوبی نبودم...این چند روز که مامان نبوده به هم نزدیکتر شدیم.سعی کردم مطابق علایق اون رفتار کنم،اما همیشه که نمیشه اینجور باشه... از پس فردا که مهمونا میان واسه زیارت قبول و بعدشم دوباره کلاسا شروع میشه بازم از هم دور میشیم...کاش دنیامون نزدیکتر بود...خنده داره ولی با شوهرعمه ها و شوهرخاله هام بیشتر حرف واسه گفتن دارم تا با دخترعمه ها یا دخترخاله هام!!!!فقط خواهرم و دخترای فامیل نیستن که ازشون دور شدم...دوستهای دبیرستانم هم هستند...اونایی که بهترین لحظات نوجوونیمو کنارشون بودم و کلی باهاشون خاطره دارم...ولی بازم مسیری که میرن خیلی فرق داره با مسیری که من میرم...جدیدا که دور هم جمع میشیم میبینم چقدر اعتقادات و نظراتمون فرق داره...برنامه هامون متفاوته...این تفاوتها طبیعیه...ولی حس اینکه تو با بقیه خیلی فرق داری حس بدیه...میدونید حس بدی دارم که در جمع بهترین دوستام باید سوال علمی جواب بدم...چطور بگم؟؟گاهی فکر میکنم فقط وقتی بحث علمی یا ادبی میشه حرفی واسه گفتن دارم.فقط میتونم به بچه ها اطلاعات بدم و راهنماییشون کنم اما وقتی یه حرف دخترونه پیش میاد بلد نیستم...مثلا نمیتونم یه مارک لوازم آرایشو معرفی کنم یا نمیدونم به این مو مصنوعیا چی میگن(خیلی دور از تمدن هستم.نه؟؟)یا مثلا نمیتونم راجع به آرایش دوستم نظر بدم یا نمیدونم فلان مغازه که فلان مارک لوازم آرایش و عطر رو داره کجاست؟...شاید واسه خیلیا مسخره باشه اما دوست دارم یکم این مدلی دخترتر باشم!!!میدونم این حرفا مال الانه هفته دیگه که کلاسا شروع بشه بازم همه چی فراموش میشه.دوباره میرم بین همکلاسیام.همونایی که عین خودم هستند و با هم هرجور شده کنار میایم... گاهی به نظرم میاد چه آدم حوصله سر بری هستم...موندم چطور دور و بریام تحملم میکنند...هروقت هم میگم عیب هامو بگید کسی چیزی نمیگه!مگه میشه آخه؟؟؟همه میگن شیطونی آرومی مهربونی...اما کسی نمیگه حوصله سربری... جدیدا تو جمع دوستای دبیرستان میشینم یه گوشه ساکت(برعکس جمع های مجازی با حضور آدمهایی که در دنیای واقعی میشناسم و هم رشته خودم هستند) ...در جمع دوستای دبیرستان بیشتر شنونده هستم...کمتر درگیر بحث هاشون میشم....وقتی هم بحث میکنیم من ساز مخالف میزنم!مثلا میخواستند برن پیش یه خانومه که فال قهوه بگیره!همه با ذوق موافق بودن الا من!نمیدونم چرا اینقدر پیرزن بازی درمیارم!؟حالا قرار شده برن اما من نمیرم باهاشون...اونا همه یه دانشگاه هستند و من یه دانشگاه...رشته هاشون به هم نزدیکه...آدمهای مشابهی رو میشناسند که من نمیشناسم...اینا باعث شده به حضور در جمع دوستام تمایل کمتری داشته باشم...مامانم میگه گاهی مغروری...راست میگه...بعضی وقتا وقتی بعضی حرکتهای دخترهای هم سن و سال رو میبینم یا بی اطلاعیشونو از خیلی از مسائل دور وبرشون ،نمیتونم باهاشون صمیمی بشم و احساس راحتی کنم...به نظرم زیادی خاله زنک بازی درمیارن...زیادی وقت تلف میکنند...هدفهاشون کوچیکه...هرچقدر هم سعی میکنم به خودم بقبولونم که هرکس به نظرش اهداف خودش والاست نمیتونم!ته دلم میدونم نمیتونم دلبری واسه مردا و شوهر پیدا کردنو فوقش یه لیسانس از دانشگاه آزاد سوسنگرد!!!رو هدف والا!!! بدونم...چه کنم؟...دارم کم کم به این نتیجه میرسم خدا متفاوت آفریدمون...ما رو واسه این کارا ساختند،اونا رو واسه اون کارا،تا تعادل در طبیعت برقرار بشه...

* فکر کنم خدا دلش واسم سوخت یکی رو فرستاد از تنهایی و این افسردگی یهویی درم بیاره!از صبح یه یارویی(ایرانسل)زنگ میزنه بهم با لهجه عربی هی سلام میکنه بعد موزیک میذاره فکر میکنه منم دارم گوش میدم!منم گوشی رو میذارم رو میز و به کارام میرسم!!شارژش چرا تموم نمیشه؟؟؟تازه واسم پیامک عاشقونه هم میفرستهقهقهه!!!!وسطش هم هی میگه چرا جواب نمیدی؟چرا زنگ میزنم حرف نمیزنی؟نمیدونم از کجا فهمیده من مونثم؟؟؟یعنی از مزاحم تلفنی هم شانس نیاوردیم!حتی!!!زبان...

چقدر وراجی کردم!!!!!!!شرمنده!

نظرات ()