چند سالی هست که محرم بیرون نمیروم...بچه که بودم کلی ذوق و شوق داشتم برای رفتن به هیات محل و خانه فامیل و همسایه و آشنا برای روضه...الان اما،نه ذوقی هست و نه شوقی...یک بی تفاوتی دامنگیرم شده...یعنی بی تفاوتی هم نه،بیشتر انزجار از شیوه ی عزاداری هایمان...نمیدانم این همان شک است یا روشنفکرنمائیست یا چه؟...ولی میدانم مثل قدیمها نیستم...وقتی فلان آشنا زنگ میزند و میگوید سینی قاسم!!! دارم یا حجله ی قاسم!!!حرصم میگیرد...به نظرم حرکاتشان احمقانه است...خرافه است...آنی رو که باید انجام بدهند انجام نمیدهند...یک بار مراسم سینی قاسم رفتم و بعدش کلی احساس حماقت کردم!این که چند تا زن سینی پر از آجیل و میوه و نان پنیر سبزی را میگذارند بر سرشان و همزمان با دعا خواندن دایره وار میچرخند!!!تا مثلا حاجت روا بشوند!یا مثلا قسمتی از خانه را شبیه حجله درست میکنند و شمع روشن میکنند تا از قاسم حاجت بگیرند!بیچاره قاسم!چند باری با چند نفر از نزدیکان بحثم شد و انگ ارتداد خوردم!!برچسب دین گریزی!این اسلام محبوب من نیست.این زائیده ی تفکر آنهاست!چرا من باید قبولش کنم؟آخر کجا گفته خودزنی عزاداریست؟ها؟هرچه هم شدیدتر بهتر...اینها اصلا میدانند زندگی و مرگ از دیدگاه ائمه یعنی چی؟«فالموت فی حیاتکم مقهورین و الحیات فی موتکم قاهرین»این همان جمله ایست که امام علی در جنگ صفین به یارانش میگوید...
دیشب کسی میگفت لعنت به کوفی جماعت که امام را تنها گذاشتند!گفتم ما هم بودیم میترسیدیم.مثل همان کوفی ها...ما هم امام را تنها میگذاشتیم.با اعتماد به نفس گفت:نه!وقتی میگویند این حق است و این باطل!آدم به راه حق میرود!کوفی ها خود نخواستند به راه حق بروند!گفتم:مشکل تشخیص حق است...همه میگویند حق با ماست و طرفداران ما...و مشکل سطح بالاترش آن است که حق تشخیص داده شود اما برای پذیرفتن حق باید سختی بکشی...مگر سلیمان نمیدانست حق با حسین(ع) است؟ پس چرا مسلم را تنها گذاشت تا کشته شود؟مگر خیلیها نمیدانستند که یزید فاسد است،پس چرا بی طرف ایستادند و کشته شدن حسین را نگریستند؟این آدم های مغرور به ایمانشان-که خلوص و درجه اش را فقط خدا میداند و بس-از رفتن به عزاداریهای عمومی بیزارم میکنند،انگار پیامبر و اهل بیتش برای آنهاست،انگار سند شش دانگ مومن مسلمان بودن را به نامشان زده اند،حال آنکه همین غرور آفت ایمان است...احساس میکنم کمی هم بدبین شده ام...آن قدر ریا دیده ام که باور خلوص نیت سختم شده است...فلانی 10 گوسفند را در روز عاشورا قربانی میکند و به همه خبر میدهد تا برای گرفتن سهمشان از نذری در خانه شان جمع شوند...نمیتوانم به این فکر نکنم که تمام ماهایی که خبردار شده ایم دستمان به دهانمان میرسد بلکه بالاتر از دهانمان هم این دست میرسد،چه نیازی است ما را خبر کند و به هر خانواده به اندازه ی 2 وعده و حتی بیشتر غذا بدهد؟نمیتوانم به این فکر نکنم که در این شهر خیلی ها لنگ نان شامشان هستند...نمیتوانم به این فکر نکنم که میشد بی خبر از من و امثال من همین نذر را ادا کرد......خدایا خودت کمک کن که همیشه نیازمند درگاهت هستم...کمکم کن نه مغرور شوم به این مسلمانی پر ایرادم،نه ریاکار شوم اگر فرداها مالی به دست آوردم...کمکم کن که که حق را از ناحق تشخیص دهم و بالاتر از آن، بپذیرمش...چیزی که این روزها برایم بسیار سخت شده...حق با چه کسی است؟...وقتی عزیزترین بنده ات- پیامبر مهربانی -به علی (ع) فرموده "بزرگترین مردمان در ایمان و یقین کسانی هستند که در روزگاران آینده زندگی میکنند،پیامبرشان را ندیده اند،امام آن ها در غیبت است و فقط به سبب خواندن خطی روی کاغذ ایمان می آورند"،پس خودت باید کمکم کنی...میخواهم جزء ایمان آورندگان این روزگاران باشم...خودت دستانم را در دستانت بگیر...


!!!...ندیده ازشون موج مثبت میگیرم!!!خیلی دوست دارم ببینمشون
واسه شما هم پیش اومده اینجور؟؟که خیلی بخواین یکی رو ببینید که نمیشناسیدش؟
!!!!وسطش هم هی میگه چرا جواب نمیدی؟چرا زنگ میزنم حرف نمیزنی؟نمیدونم از کجا فهمیده من مونثم؟؟؟یعنی از مزاحم تلفنی هم شانس نیاوردیم!حتی!!!