درباره نویسنده
هرکسی از ظن خود شد یار من،از درون من نجست اسرار من
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • خاطرات روزانه (٥٤)
  • دخترم نوشت (۱)
  • دل نوشته ها (۱٥)
  • دوره فیزیوپات (۳۳)
  • طنز نوشته هام (٥)
  • فکر نوشته هام (۳)
  • فیونا نوشت (۳)
  • معرفی لینک (۱)
  • نوشته های دیگران (۱)
  • کتابهای خوانده شده (٤)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
  • از اول راه
  • از دل من
  • ازدواج نوشت
  • آقا دوماد چه کاره ن؟
  • امادیوف
  • آنالی در سرزمین شگفت انگیزها
  • اورولوژيست
  • بچه درسخون
  • پرسيسكي وراچ
  • پزشك باروني
  • پزشک خیابان گرد
  • پزشكي باليني
  • پزشکی و زندگی
  • تسليم
  • توکای مقدس
  • خاطرات استاد فيزيک
  • در کوچه درس رهگذاریم هنوز
  • دکتر پریا
  • دكتر ميم
  • دکتر نفیس
  • دندانپزشك كاذب
  • روز نوشت هاي حسام
  • زندگی در پیش رو
  • سفارت دل
  • سكوت بشكسته
  • سير تكاملي يك دانشجوي پزشكي
  • عكسهاي قديمي
  • لبخند آفتاب(خاطرات یک معلم)
  • لژیونلا
  • لیدی دن
  • مدلاگ
  • من و سرطان
  • هيس!!كاملا هيچ...
  • وقايع ابن محمود...
  • يك اورولو‍ژيست كوچك
  • يه زنم نداريم...
  • يه شوهرم نداريم...
  • یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
  • یار با ماست
  • روزهاي پيلگي
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



<
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش ... باز جوید روزگار وصل خویش
تفاوت را احساس کنید...
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩

فکر کن 11 سال دوست باشید،بعد خیلی سالشو به اینترنت و یاهو دسترسی داشته باشید،بعد امشب!شب امتحان پاتو واسه بار اول در عمرتون با هم چت کنید!

+گفتی شرک تو صف گازه!میخواد بیاد با همسر عزیزش شیرقهوه ی داغ بخوره!دلت آب!منم خو حسووووووووود!رفتم شیرقهوه درست کنم نه شیر داشتیم نه قهوه!نه حتی آقای همسری که گرمای وجودش جای شیر قهوه وجودمونو گرم کنه!حتی!!!چشمکقهقهه

++الان تو و شرک دارید شیرقهوه میخورید در یک فضای عشقولانه،من در حال تصمیم گیری برای حذف کردن چند جلسه پاتو در یک فضای مضطربانه!نگران

+++آقا شما قهوه به دست زوج خوشبخت،ما جزوه  به دست بدبخت رو تخت!

نظرات ()



بابابزرگم آرزوست...
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧

همسایه پیرمون یه سوپرمارکت زده نبش کوچمون.تا حالا نرفته بودم داخلش.امروز واسه بار اول رفتم.یه شیرکاکائو،یه بسته تخم آفتابگردون.فکر نمیکردم منو بشناسه،آخه نه سلام علیکی دارم با کسی،نه ساعات رفت و آمدم طوریه که کسی رو ببینم(جز پسر همسایه روبروئی!).تا رفتم با خوش اخلاقی گفت سلام دخترم.خوبی بابا؟دلم رفت :)) بازم احساس کمبود پدربزرگ اومد سراغم.مخصوصا وقتی که اتوبوس اومد و سریع خریدمو داد دستم گفت بدو تا نرفته بعد پولشو بده و بعدش هم سریع دوید بیرون واسه راننده دست تکون داد که بایسته تا من سوار بشم.دلم بابابزرگ میخواد.از بچگی تا الانناراحتخدایا منو ببخش ولی به پدربزرگ دارها حسودیم میشه گاهی :(

نظرات ()



تولدی دیگر...
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳

واسه اولین بار بعد از تولدم و نامزدی فیونا،امروز رفتم خونشون.احتمالا آخرین دیدار ما در خونه ی پدریش بود...بلافاصله بعد از صفر عروسیشه...قبلنا-وقتی هنوز مجرد بود-فکر میکردم همچین دیداری چقدر باید خاص باشه،ولی نبود...یه دیدار مثل بقیه دیدارهای قبلی...حتی به اون غصه و ناراحتیمون هم اشاره ای نشد...امروز روزی بود که بیشتر از همیشه خدا رو شکر کردم که همچین دوستی دارم...مرسی خدا...

+با حرفهایت باعث شدی یه بار دیگه سر تعظیم فرو بیارم در برابر خالقی که بر من منت گذاشت و سلامتی کامل بهم داده...خیییییییییلی دوستت دارم بووووو....خیلی وقت بود خدا رو واسه سلامتی ام شکر نکرده بودم...گاهی یه نعمت اونقدر آسون به آدم داده شده که قدرشو نمیدونه...خوشبخت خوشبخت باشی بهترین دوست من...

++10 دقیقه پیش به تاریخ قمری 22 ساله شدم!مبارکه؟

نظرات ()



شعرهایم را پس دهید!!!!
نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۱
  • ما یک آقای پسر فامیلی داریم که کارمند سازمان آب و برق است!ایشون به لطف سهمیه بسی.ج و اینا رفته سر کار(چگونگی اش را نمیدانیم) در 27-28 سالگی در یکی از این رشته های بدون کنکور پیام نور مشغول به تحصیل هستند!3 سال قبل عاشق دختر عموی 16 ساله شان بشدند!بعد جواب منفی بگرفتند!یک سال تمام در غم عشق دخترعمو گرفتار بودند و به زن عمویشان(مادر عشقش) پیامک های عاشقانه میدادند برای دختر عمو.زن عمو هم هروقت ما را جائی میدید میکشاندمان کناری و شروع میکرد به نشان دادن پیامکهای پسر عاشق پیشه و از ما میخواست تایید کنیم که آدم نرمالی نیست(ما دانشجوی سال اول بودیم)و ما هم با توجه به متن احمقانه ی پیامکها به این بسنده میکردیم که نسبت به سنش رشد عقلی کمی داشته و عزت نفس ندارد و اینا(حالا هرکی میخوند میفهمید!)
  • پسر فامیل قصه ی ما بعد از یک سال و اندی که از عشق دخترعمو نتیجه ای ندید،عاشق دختر غریبه ای بشد!اینجا اما خانواده ی خودش مخالف بودند!چرا که از نظر فرهنگی و اجتماعی و طبقاتی و... هیچ سنخیتی بین دو خانواده نبود!باز هم پسرک مثل مورد قبل خودش رو به افسردگی زد.اما نتیجه ای حاصل نشد...
  • چند وقت قبل دیدم پسر فامیل این قصه،به مامان ما پیامک ها میده.تبریک اعیاد و شعر های مذهبی و...متن یکی از پیامکها شعری بود در وصف یک دختر خیلی خانوم و مذهبی و اینا!زیر متن هم نوشته بود شاعر.م(خود پسر قصه).سریع به مامان گفتم این دفعه قراره عاشق یکی از دخترای تو بشهنیشخندجواب ندهی!مامان با ما تندی بکرد که چرا بیخود به مردم مشکوکی؟فقط اعیاد رو تبریک میگه!ما هم گفتیم بعد ناکامی در عشق دوم داره به شما تبریکات میگه!!!از ما گفتن!
  • وخب گذشت تا پسرک قصه در یکی از شعرهای پیامکی اش گفت خرداد و مرداد!ما هم خو مسلم متولد مرداد!اونم متولد خرداد!باز به مادر هشدار دادیم دمش رو قیچی کن!اما مادر جان میگفت آخه وقتی چیزی نگفتن من که نمیتونم بپرم جلو حرفی بزنم!
  • چند ماه قبل مادر پسر قصه تشریف آوردن منزل ما و قصد پسرش را گفتن و ما گفتیم نععععععع!!!و بعد از آن پسر قصه شروع کرد به پیامکهای عاشقانه دادن به مامان ما!چه شعرها که در وصف خوبی های ما نسرود و ما اصلا خبردار نمی شدیم!(مامان دیلت میکردن سریع).تا اینکه ما از روی فضولی اینباکس گوشی مادر را باز کردیم و چند پیامک جدید دیدیم که گفته عشقش رو خدا در دلم گذاشتهقهقههاین یه عشق پاک و آسمانیهقهقههو ما هم از جانب مادر پیام دادیم دختر به فامیل نمیدیم و تو در شان دختر ما نیستیخنثیمادر که فهمید کلی با ما دعوا کرد که شان هرکس نزد خدا معلوم میباشد تو حق توهین نداشتی و ما هم در دل حق را به مادر میدادیم و میدانستیم حرف خیلی زشتی زدیمناراحت ولی خب به خودمون هم حق میدادیم که این کنه رو از سر باز کنیم!آخر مادر که از سابقه ایشون نزد زن عمویش خبر نداشت و ما هم نمیخواستیم آبرویش را بریزیم.ما میدانستیم زبان منطق را نمیفهمد وگرنه همان چند ماه پیش میرفت پی زندگی اش.
  • پسرک قصه(البته مرد گنده ی قصه مناسبتره!) پیامک داد اگر سحر بخواهد غریبه میشومسبزسحر افتخار فامیل ماست و من به داشتن عشقش می بالمسبزو از همین جور خودشیرینیهای تهوع آور...
  • مامان که دیگه خیلی کلافه شده بود و ما هم رو اعصابش راه میرفتیم که زنگ بزن باهاش دعوا کن و اینا، امشب زنگ زد که آقا دخترم از شما اصلا خوشش نمیاد!چندبار هم گفتیم نه!لطفا دیگه پیام ندید و اینا!سحر میخواد همسرش پزشک باشه(جمله ی محبوب مامان واسه دفع خواستگار سیریشنیشخند!).بعد 5 دقیقه پسرک پیامک داده پس لطفا کل شعرهایی رو که فرستادم واسم بفرستید گوشیم گم شده لازمشون دارمقهقههمامان جواب میده من هرچی پیام میدادید زود پاک میکردم ندارمشون!اونم دوباره پیام داده پس هرچقدر بشه هزینه کنید! یه جوری حافظه گوشیتون رو برگردونید لازمشون دارم!آدم اینقدر پررررو؟؟؟خندهخندهپسرک به خودش زحمت نمیده بگه خودم هزینه اش رو میدم!میگه هزینه کنید!ابلهوالا!یا لااقل میذاشتی چند روز بگذره بعد به فکر عشق بعدی باشی!!چشمکبه هرحال ما هم عادت کرده بودیم به شما و پیامکهای عاشقانه تون رو گوشی مامانمونقهقهه

شانس نداریم نوشت:هیشکی عاشق ما نمیشه،وقتی هم میشه که از همه جا وامونده!زبان

+مامان میگه مث که خبردار شده ما وبلاگ مینویسم،رفته یه وبلاگ واسمون زده شعراشو اونجا میذاشته!ما هم کلی به مامان غر زدیم چرا نشونمون ندادی بخونیم و لینکش کنیم؟زبان

جدی نوشت:از دست کم گرفتنش عذاب وجدان دارم،یه حس بدیه،دوست ندارم از بالا نگاه کنم به کسی.ولی...نگران

++من هرچی نگاه میکنم به دوستان و دور و بری ها،هرکی عاشق شده شکست عشقی خورده و نرسیده به معشوق!اکثرشون هم کلی تفاوت فرهنگی-تحصیلی-سنی-خانوادگی-مذهبی داشتن!علت مخالفت خانواده هاشون هم همینا بوده!اگه یه روز خواستم عاشق بشم یا احساس کردم قلبم تکون خورده اول یه مقایسه میکنم ببینم ترازو تعادل داره یه نه!شاید بگید با حساب کتاب نمیشه جلو رفت!ولی میشه همون اول نیمچه احساسو کنترل کرد که دیگه گنده نشه!خنثیچه مقوله ی پیچیده ایه این احساساتمتفکرقهقهه

نظرات ()



سخنان آقای کتابدار
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۸

یه مگس چاقالو دور و بر خوراکی های نازنینم و سر مبارکم طواف میکند!نزد آقای کتابدار میرم،ازش  میخوام پشه کش بهم بده!میگه اول باید سایز مگس رو ببینم!!اگه قوی هیکل بود بهت میدم وگرنه خودم با دست میگیرمش!!خنثی

 

نظرات ()



112
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٦

بابا گفت دلش میخواد با هم بریم خرید!منم از خدا خواسته زودی آماده شدم.چیزی لازم نداشتم.فقط بابا رو بردم عکس پرسنلی گرفتم واسه دوره بالینی بعد هم گفتم بریم محام:)) یه چند وقتی بود میخواستم "دایی جان ناپلئون" رو بخونم اما هروقت میرفتم کتابفروشی یادم میرفت واسه چی اومدم یه چی دیگه میخریدم! امروز که یادم موند فروشنده گفت این کتاب مجوز چاپ نداره!ضایع شدیم برگشتیم!نیشخند

+گاهی بهترین تفریح دنیا میتونه قدم زدن کنار پدر و گوش دادن به خاطرات جوونیش باشه :)

نظرات ()



روی ماه خداوند را بوسیدم :)
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٩/٥
  1. بابا جواب آزمایشها و سونوگرافی اش رو گرفته میگه نگاه کن ببین چطوره!BS=209،کبد چرب moderate.فشار خون سیستولش هم اخیرا همه اش 140 میلیمتر جیوه بوده.
  2. آزمایش قندش که باید تکرار بشه،هاریسون و اتندمون اینجور گفتن!بابا خیلی وقته در وضعیت پره دیابت قرار داره و اکثر ریسک فاکتورهای دیابت رو هم داراست..منتها حرفمو گوش نمیکنه که مصرف متفورمین واسش خوبه.حتی پزشک غدد هم نمیره.هی میگه دکترعطا گفته درمان نمیخواد.کلی غر میزنم بابا اون متخصص عفونیه،فوق غدد میگه متفورمین خوبه،حتی میرم سسیل و یادداشتهای سر کلاسمو  واسش میارم و نشونش میدم.احساس میکنم میخواد از واقعیت فرار کنه.در مورد کبد چرب چیز خاصی نمیدونم.فقط یادمه میتونست سیروز بده.هاریسون هم چیز بیشتری ننوشته.به بابا راجع به کبد چرب چیزی نمیگم.
  3. مامان اینا که میرن و تنها میشم، میشینم به درس خوندن ولی تمرکز ندارم.این عوارض دیابت-هرچند بعد 10 سال ظاهر بشن-و ناآگاهیم از کبد چرب بدجور رو اعصابمه.امتناع بابا از مراجعه به پزشک حرصم میده.باید کلی پیله بشم تا پیگیر کار درمانیش بشه.نمی دونم چرا اینقدر کم توجهه.واسه اولین بار متوجه میشم سن مامان-بابا هم داره بالا میره.یه حس مسئولیت در برابر سلامتیشون سر میخوره در وجودم.منتها همراهش یه حس دیگه ای هم هست که نمیدونم چیه؟دوست ندارم هیچوقت بیمارستان ببینمشون.
  4. وقتی مامان حسین رو باردار بود کلاس چهارم بودم.به خاطر دیابت بارداری چند روزی بیمارستان بستری شد.یادمه همین که با لباس بیمارستان دیدمش زدم زیر گریه.دیگه تا مرخص شد نرفتم ملاقاتش!احتمالا از همون موقعها فهمیدم مرد دیدن این موقعیتها نیستم!!
  5. برای رهایی از افکار مالیخولیایی و چهره بیماران سیروز و شکم آسیتی شون تلویزیون رو روشن میکنم!منی که هفته ای 2 ساعت هم در حالت عادی تلویزیون نمیبینم!همینجور میزنم شبکه تهران.نوشته برنامه سیب!موضوع:کبد چرب!!!!دلم میخواد خدا رو بغل کنم :)

ادامه مطلب ...
نظرات ()



kelase dr.y
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸

سلام.

  • جلسات آخر کورس غدد است.نزدیک به 2 ماه دیگر اکسترن خواهم بود.به این فکر میکنم تا چه حد برای اکسترن شدن آمادگی دارم؟هیییچ...چه از نظر درسی چه از نظر روانی...هیچگونه انگیزه ای در خود احساس نمیکنم...نمیدانم آن همه شور و اشتیاق چه شد...شاید از استرس است...شاید به خاطر حرفهای دوستان ترم بالائی است که از اکسترنی مینالند ...شاید از یکنواختی این سه سال و نیم است و شاید هم افسردگی فصلی!
  • دکتر ی اتند امروز غدد برایم خاص بود...راهنمایی که بودم برای مدتی روی قدم حساسیت داشتم...با اصرار نزد وی نوبت گرفتم...مامان نوبت فیزیوتراپی داشت و من تنها به مطب او رفتم...هرچند احتمالا علت اصلی نیامدن مامان  این بود که به نظرش قدم مشکلی نداشت...وقتی فهمید برای چه آمده ام با لبخند گفت قدت برای یک خانم خوب است...بعد هم بلند شد و ایستاد و گفت:قد من را ببین...او مرد بزرگی بود اما با کفشهای پاشنه 5 سانتیمتری که پای من بود چندان تفاوت قد را حس نمیکردم...بعد از آن هرگز به قدم فکر نکردم...قد بلند نیستم اما از خودم راضی ام...امروز که بعد از 8-9 سال دیدمش به نظرم بلندتر از قدیم بود...شاید چون بچه ها واقعیت را با بزرگنمایی میبیبنند قدش را کوتاهتر میدیدم...به هر حال خیلی وقت است جز در جشنها و میهمانیهای رسمی کفش پاشنه بلند نمیپوشم...به دردسر و کمردردش نمی ارزد...
  • با اشتیاق گوشی را روی میز استاد میگذارم تا صدا ضبط کنم...از موقعی که مموری گوشی باستانی ام در جایش گیر کرده گوشی ام بلوتوث نمیپذیرد...مجبورم حتما خودم ضبط کنم... از بلندگوهای کلاس به فاصله های زمانی کم پارازیت پخش میشود...این یعنی یکی از گوشی های روی میز زنگ میخورد...خوشحالم که کسی با من کار ندارد...ساعت 9 دکتر ی آنتراکت میدهد.گوشی را برمیدارم...فقط 2 دقیقه صدا ضبط شده!تمام پارازیت ها مربوط به گوشی من بوده است!خوش شانسی یعنی ساعت 8 صبح خاله ات تصمیم بگیرد به تو زنگ بزند و احوالپرسی کند و گله از اینکه چرا به خاله ی پیرت سر نمیزنی...خوش شانسی یعنی هرکس که خواب مانده به تو پیامک دهد که اسمم را در لیست حضور غیاب بنویس...خوش شانسی یعنی اینکه زن دائیت 8 صبح بخواهد راجع به مشکل پوستی! از تو سوال بپرسد...یعنی نمیدانم با این همه خوش شانسی چه کنم؟حتی!
  • سارا با عصبانیت کیفش را برمیدارد و از کلاس بیرون میزند...تعجب میکنم...صبح با موهای تازه رنگ شده و اخلاق خوش آمده بود...بعدا میفهمم برای سوال پرسیدن نزد استاد رفته و استاد بعد از پاسخ به سوالش گفته:"چرا اینقدر موهایت از مقنعه بیرون است!!!؟؟؟؟" هم خنده ام میگیرد هم ناراحتش میشوم...شاید استاد حق نداشته چنین چیزی بگوید ولی احتمالا از بدجنسی هم نگفته...شاید تعجب کرده!به هر حال دکتر ی وارد لیست سیاه سارا شد...خدا به او رحم کند...

+به نظرتون من شبیه کدوم آدمک یاهو هستم؟؟

نظرات ()



شانس نسا هستم از اهواز!
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۱

امروز شدید رو دور خوش شانسی بودم!!!!!صبح که دیر از خواب بیدار شدم و از سرویس محترم پدر جان جا ماندم و کلی پول بخت برگشته رو دادم آژانس!ساعت 10 اومدم برم واسه زهرا و داداشم هدیه بخرم خودپرداز به همه پول میداد الا من!کارتمو هی بیرون میداد!حالا کارت و خودپرداز هر دو بانک تجارت بودنا!بعدش رفتم واسه زهرا کلی گشتم یه چی خوشم اومد با ذوق گفتم اونو بیارید لطفا که خراب بود!کتابی هم که واسه داداش برداشتم آخریش بود و چند صفحه اولش جدا شده بود!یه ساعت منتظر موندم تا آقاهه چسبش کرد!بعد رفتم دستور آبجی رو مبنی بر خرید کتاب زیست اجرا کنم که تموم کرده بودن!با اتوبوس که برمیگشتم راننده از ایستگاه یونی رد کرد و من هی داد میزدم وایسا!یه ایستگاه بعد وایساد و داد زد سرم که از یه ایستگاه قبل باید بلند بشی!!!منم با آرامش بدون اینکه نگاهش کنم یا پولشو بدم ول کردم رفتم!هرچی داد زد خانوم برنگشتم!عصر هم تو استخر کلید کمد رو گذاشتم درون کمد و درشو قفل کردم!بعد یه ساعت که برگشتم فهمیدم! کلی یخ زدم و با بدبختی کلید یدکی گرفتم تا باز شد!با آنجلا برمیگشتیم سوار اولین اتوبوس شدیم!یهو راننده از جلو درها رو بست و خودشم پیاده شد!ما موندیم محبوس!تنهایی!دیگه با کلی ژانگولر بازی از زیر میله رد شدیم و از لای در رفتیم بیرون که تعجب میکنم چطور چادرم پاره نشد!سوار اتوبوس بعدی شدیم بعد چند دقیقه راننده گفت پیاده بشید نمیرم!با اتوبوس سوم بالاخره حرکت کردیم و یهو دیدم مهستی اس.ام.اس داده و ما رو گرفته به سواااال راجع به امین اینانیشخندزنگ میزدم هم برنمیداشت که!ما امشب شسته میشویم!

+به علت خوش شانسی فراوان،نویسنده اسم خود را به شانس نسا تغییر دادزبان

پ.ن:آنجلا احساس میکنم اینجا رو پیدا کردی!!!اگه آره یه ندایی بدهچشمک

نظرات ()



تولد آخر!
نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٠
  • دیشب زهرا دعوتمون کرد شام بیرون تا خبر نامزدیشو بهمون اطلاع بده.کلی مراسم پر خنده و مفیدی بود.مخصوصا اونجایی که زهرا به عنوان یک دزفولی اعتراف کرد یکی از معیارهایش برای ازدواج دزفولی نبودن آقاشون بوده :))) و اینکه فهمیدیم خانوم کاف خونه الا اینا هم زنگیده نیشخند اولین دور هم جمع شدنمون بود که حرفهای جدی راجع به ازدواج رد و بدل شد.زهرا میگفت یه جلسه در میون میگفته آره-نه!و حتی بعد از آزمایش خون گفته نه!!و از سختیهای تصمیم گیری گفت و روان شناس رفتنش و اینا!و چیزی که بیشتر از همه منو تحت تاثیر قرار داد این بود که مهریه اش رو 14 سکه قرار داده بود!فقط!اونم بر خلاف نظر مامان-باباش!و دوم هم اینکه واسش مهم نبود همسرش لیسانس داره و خودش مثلا دکتری!کلا یکی از چیزهایی که منو خیلی تحت تاثیر قرار میده و جزء فیلترهای اولیمه مدرک و دانشگاه طرفه(متاسفانه!)اونقدی پخته نشدم که مثل زهرا یا فیونا بی خیال تحصیلات هم سطح طرف بشم وقتی ببینم عقاید و اخلاقش خوبه!شایدم چون تا حالا به خواستگار اجازه ندادیم بیان خونمون چیزی دستم نیومده!دیگه هم اینکه مهریه ام هم 14 سکه نمیزنم :)
  • مامان الا مثل مامانم اینا راجع به خواستگارهایش چیزی نمیگفته تا مثلا حواسش از درس پرت نشه! الا صمیمانه اعتراف کرد یه روز غصه اش شده به مامانش گفته چرا من خواستگار ندارم؟بعد مامانش نشسته گفته کی و کی و کی رو رد کرده! الا هم شادمانه برخاسته و رفته پی کارشقهقهه یعنی عاشق این بی غل و غش بودن الا میباشم من.
  • مهستی میگفت چرا هرکی از ما یه بار خواستگاری میکنه و ما میگیم نع! یه ماه بعدش سریع میره یکی دیگه رو میگیره؟(اشاره به عقد امشب پسرعموش)ما هم گفتیم عروس خوش قدم میباشیم،بخت گشاییم ما زبان بچه ها میگفتن چه بی ادبن این پسرا!خب یه بار دیگه بیان شاید نظرمون عوض شدچشمک!!والا!
  • آقای زهرا اینا هنوز نامزد رسمی نشده میخواست بیاد باهامون بیرون!!دوماد بچه پرروئه ما داریم؟؟خنده
  • قراره زهرا واسمون کلاس مصاحبه با خواستگار بذاره تا ما از تجربیاتش استفاده کنیم!عینک
  • آقای زهرا پسر استاندارمونه.بچه ها زهرا رو اذیت میکردن که دیگه دوستیمون تموم!جلوت حرف بزنیم لو میدی میشیم زندانی سیاسی!قهقهه
  • وقتی زهرا با مظلومیت گفت آخرین تولد مجردیم بود(تولدش هم بود)ناراحتش شدم.بهش گفتم در عوض اولین کادو متاهلیت هم میگیری(4تا کادو بیشتر هر سال گیرش میاد!)آیکون ما خیلی کادو دوست میداریم.مژهزبان
  • بچه ها یه شوخی های+18 با زهرای بیچاره میکردن از خجالت آب شد.منم خو جوگیر !نقش مادر مهربان رو بر عهده گرفتم و هی از زهرا دفاع میکردم.آیکون ما خیلی دختر خوبی هستیم.و آیکون ما خیلی دوست خوبی هستیم و چشم بصیرت داشته باشید دیگه و اینازبان...
  • دلم واسه آقای زهرا میسوزه.دیشب کلی مخ زهرا رو بچه ها شست و شو میدادن :دی از نوع مراسم نامزدی و عقد بگیر تا چگونگی رفتار با همسرهیپنوتیزم

پ.ن:برگشتنی  به بابام گفتم بذارید خواستگار بیاد خونهزبان!بابام میگه جوگیر شدیااااااا!!!بابای عضو "ستاد مخالفت با ازدواج جوانان" ما داریم؟ابرو

فیونا نوشت:کلی غیبتتو کردیم بوووو :) اینقده خوش گذشت این نخودچی خورون و سبزی پاک کردننیشخند جات خالیاز خود راضی

حس نوشت:وقتی فهمیدم،یه حس شادی زیادی داشت واسم،برخلاف فیونا که وقتی فهمیدم یه ساعت گریه کردم!نمیدونم چون فیونا اولیش بود یا چون صمیمی ترین دوستم بود گریه ام گرفت ولی خوشحالم که گرفتن این خبرا واسم عادی شده!نمیتونم بگم چه حسی داره دوستی که پنجم دبستان واسه کلاسهای آمادگی تیزهوشان رقیب درسی بودین و بعدش 7 سال هم مدرسه و هم کلاس و روز ثبتنام دانشگاهت با اون و مامانش رفته بودین میخواد ازدواج کنه .امیدوارم شمام تجربه اش کنید.لبخند

بی ربط نوشت:چه بدبخته اون ارشد برق شریفی که سرنوشتش به خاطر ترس مامانش از اپلای کردن و رفتن یکی یه دونه اش به بلاد کفر!توسط من و آنجلا حین نفس گیری بعد کرال در گوشه ی استخر تعیین میشه!!!!آخی امین :)قهقهه

نظرات ()



کرنلی ازت بدم میاد!
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٤

«مادرم بر خلاف بسیاری از خانم ها علاقه ای به موی بلند ندارد.بچه که بودم موهایم همیشه کوتاه کوتاه بود...شبیه پسرها...و من از این مدل مو متنفر بودم...دبستان ما کولر نداشت و وقتی نوبت بعد از ظهر بودیم از گرما هلاک میشدیم تا به خانه برگردیم.بچه ها برای آنکه گرما کمتر اذیتشان کند مقنعه ها را در می آوردند اما من نه،زیرا بار اولی که این کار را انجام دادم با تمسخر بچه ها روبرو شدم که میگفتند:سحر پسر! و من بیشتر از مدل موی پسرانه  بدم آمد!شاید هم به خودی خود از آن مدل مو بدم نمی آمد و به دلیل تمسخر بچه ها بود که دل خوشی از موی کوتاه نداشتم!هروقت مامان میخواست من و خواهرم را به آرایشگاه ببرد جنگ تمام عیاری بین من و او درمیگرفت!نمیخواستم باز هم موهایم را پسرونه کوتاه کند!میگفتم زشت است و بچه ها مسخره ام میکنند اما مادر همیشه میگفت:اصلا هم زشت نیست!هوا گرمه ،موی کوتاه مناسب تره!و من میگفتم هیچ کدام از بچه ها موهایشان کوتاه نیست!و مامان میگفت کلی عرق میکنند!موها در گردنشان است و ...آخر سر هم با گریه و زاری مرا به آرایشگاه میبرد و مدل "کرنلی!" را روی موهای من بدبخت پیاده میکرد. این داستان تا پایان کلاس چهارم دبستان من ادامه داشت و بعد ناگهان نمیدانم به چه علتی مادر علاقه اش را به مدل موی کرنلی از دست داد و من هم شدم یک دختر گیسو بلند مانند بقیه دخترها...»

+از میان خاطرات سحر 21 ساله در راستای هم دردی با دختر بچه 4 ساله گریانی که در اتوبوس دید...

پ.ن:نمیدانم چرا مادر جانمان این مدل مو را فقط روی بنده پیاده کرد و نه روی آبجی!آیکون سحری که فکر میکنه در کودکی به جرم بچه اول بودن مورد ظلم قرار گرفته و از نتایج  آزمایش های اولیه ای که  روی اوناجرا نموده اند به سود فرزندان دوم و سوم خانواده استفاده شده!

نظرات ()



صفات وابسته بهY!
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٩

یه چیزهایی هست که وراثتشون وابسته به جنسه!و از بین این صفات وابسته به جنس بعضیاشون روی کروموزومY قرار دارند.از جمله "مقاومت در برابر مراجعه به پزشک" که همراه با صفت  "من کلی قوی ام حالم خوبه" به ارث میرسه!

+ندای درونی احتمالی فرد مذکر به خود فرد مذکر:دکتر نری یه وقتاااا...مال زنهاست که میخوان خودشونو لوس کنند و جلب توجه...تو مردی...مرد قویه...مریض نمیشه...

++نظریه بنده:یحتمل این صفات با صفت "من از دکتر و برچسب تو بیماری میترسم" هم پوشانی داره!!!حیف که نه در خون قابل دیتکت هست نه در ادرار!

نظرات ()



من در آلوده ترین شهر جهان زندگی میکنم!
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/۸/٧

دیروز مامان باهام تماس گرفته که همدان داره بارون میاد.امروز صبح ساعت 6 زنگ زده که قزوین داره برف میاد.بعد 20 سال دارم برف میبینم .هوووورااا.منم کلی خوش به حالت و جای منو خالی کن میگم و آخرشم اضاف میکنم دلت آب!اهوازم داره خاک میاد!!!

+الان اهوازم نم نم بارونی زد بالاخره تا از غصه دق نکنم :)

++من اسید-باز خوندم نفهمیدم چی شد!بیخیالش شدم :) فردا امتحانشه :) من قرار بود 20 بشم اگر نشد بدونید تقصیر اسید-باز نامرده نه مغز من!زبان

نظرات ()



استتوسکوپ دار شدم :))
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٥

سلام.

  • امروز یه استتوسکوپ ام.دی.اف خریدم :)) دیگه لیتمن گیر نمیاد همه اش پاکستانیه.ولی خیلی گرون بود.کیفیت صداش عالیه :)) عاشقشم.خیلی نازه :)) کلی حس دکتری بهم دست داد. گفتم فشارسنج عقربه ای نمیخوام باید هی کالیبره بشه،جیوه ای میخوام.فروشنده هه فکر کرد رزیدنت کاردیولو‍ژیم گفت کیانپارس یه شرکت جدیدا اومده تمام دستگاه های کاردیو رو کالیبره میکنه.پیس میکر و هرچی داشتید ببرید اونجا!دیگه مجبور شدم از اشتباه درش بیارم بگم تازه بهمن اکسترن میشم وگرنه میذاشتم همچنان فکر کنه رزیدنت قلبمنیشخند
  • اون شماره همشهری داستان که گیر نیاورده بودم رو گیر آوردم :)
  • دختره به من و آنجلا میگه ترم چند هستید؟آنجلا میگه نظر خودت چیه؟میگه فوقش4 باشید!احساس جوانی کردیم بسیییییییییییمژه
  • مامان فردا میره سفر واسه 2 هفته.میریم بازار تا مواد لازم جهت این دو هفته رو بخره بذاره یخچال.از فروشنده میپرسه باقلا کیلو چند؟میگه 15000 تومن!!! میگم چرا اینقده گرون؟؟؟میگه باقله اش شفا بخشه!!!!باقله شفابخش ندیده بودیم که دیدیم!
  • اتند نفرو اختلالات اسید و باز رو درس نداده،میگه خودتون بخونید آسونه!!!!یکشنبه هم امتحانشه!!!نگرانپ کی بود اول کورس میگفت گیر نفرو تو اختلالات آب و الکترولیت و اسید بازه؟؟؟

+نمیدونم چرا اشتهام کور شده،1 هفته است این چی توز حلقه ای و لواشک لقمه ای و کرانچی ای که خریدم دست نخورده رو میز کتابخونه است!!!!بعیده از من!!لااقل واسه این 3 قلم!زبان

نظرات ()



احتمال!
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱

به نظرت احتمال این چقدره؟بری بشینی رو صندلی ایستگاه اتوبوس که اولین باره جا واسه نشستن هست،یهو تصمیم بگیری پای چپتو بکشی جلو،بعد درست در همون لحظه که پاتو میکشی،یه پرنده از ارتفاع خیلی زیاد که تو نمیتونی بیشتر از یه هفت ببینیش یه کار بد کنه،بعد محصول کار بدش بعد از پیمودن مسافت زیادی بین زمین و آسمون بیاد پایین و همزمان بشینه رو کفشت!!!!

+طرف اومد غر بزنه بعد با خودش فکر کرد من خیلی هم خوش شانسم اگه بدشانس بودم که سرمو جلو میاوردم!!!!

++به قول هری پاتر:شانس آوردیم گاوها پرنده نشدن!!

نظرات ()



زندگی این روزها سبک میگذرد...
نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧

جدیدا زندگی تند میگذره،طوری که اصلا حس نمیکنم کی شنبه بود، کی شنبه شد!!و راحت هم میگذره!تنها سختی اش 2 ساعت کلاس شنای روزانه است و تمرین این کرال بی ادب سخت انر‍‍ژی گیر!

کورس نفرو هم آخراشه و استرس امتحان بعد 3 ماه حکمفرما شده!همکلاس شدن دوباره با دوستان دبیرستان عملا تغییری در روند زندگی دانشجوییم نداده!وقتی یکیشون عاشقه،یکیشون همه اش خوابه و اون یکی همه اش دنبال اینه از رو چی بخونه آخرشم نمیدونم میخونه یا نه!

چند وقت دیگه باید گروههای اکسترنی رو به آموزش اعلام کنیم و تعیین بخش بشه واسمون.برعکس همه ی ورودیا که دعوا بود کیا اول برن جراحی که آسونتره،در کلاس ما دعوا سر رفتن به داخلیه!باورتون میشه فقط 1 نفر دوست داره بره جراحی؟؟؟مسئول آموزش هم گفته در حضور همه قرعه کشی میشه تا شک و شبهه ای نباشه!!!!تهدید هم کرده اگه به اصرار ادامه بدین فرد به فرد قرعه کشی میشه!زبان

اتندهای نفرو هم خوب بودن.امروز دکتر ض اومد سر کلاس.اختلاف سنی اش با ما کمه.از عمومی تا فوق تخصصش همین ولایت خودمون بوده :)) ما اولین دانشجوهاشیم.گفت از سالی که من فیزیوپات بودم تا الان این کلاسها تغییر نکردن!بعد هم از حس نوستالژیکش گفت و دو تا از همکلاسیهای دوره ی عمومی اش که فوت کردن.تنم لرزید.دوست ندارم 10-15 سال دیگه ی خودمو تصور کنم درحالیکه چند تا از همکلاسیام فوت کردن حتی مستر گربه...

پستهای وبلاگ قدیمی ام رو که میخونم میبینم چه ذوقی داشتم واسه بالینی،الان اما،بیشتر یه اضطراب و ترس نشسته جایش که امیدوارم موقتی باشه و کم کم رفع بشه...هنوز از کاردیو و اتندهایش میترسم...امیدوارم اگه رفتیم داخلی شروعش با گوارش و اتندهای دوست داشتنی اش باشه،کلا هرچی غیر کاردیو،اصلا مسلط نیستم بهش...

یه مدت هم بود کلی آستانه تحملم پایین اومده بود و روزانه با 3-4 نفر بداخلاقی میکردم و 1-2 نفر هم بحث!!! نمیدونم چی شده بود! احتمالا انرژیم محبوس میموند و یهو سر اون بخت برگشته فوران میکرد!کلا دختر بدی شده بودم!این چند روز کلی تلقین مثبت کردم تا سحر بداخلاقه بره پی کارش.شما الان با سحر مهربونه طرفید :))

دیگه هم اینکه عروسی فیونا احتمال خیلی زیاد بهمنه...شروع کردم دنبال مدل لباس گشتن...چون سر خیاط نزدیک عید شلوغ میشه...وقتی مجلات مد لباس رو ورق میزنم یه لبخند احمقانه رو صورتم نقش میبنده،فکر کن اگه فیونا عروسیش دعوتم نکنه چقدر ضایع میشمابلهنیشخند هرچند جراتشو نداره ولی وقتی پای زوج شوشتر-دزفول در میانه هر احتمالی رواستقهقهه

نظرات ()



پسر بزرگه خانوم کاف!
نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۳

خانوم کاف یه خانوم فرهنگیه!یعنی دبیره!همکار مامان مهستی است!این خانوم دو تا پسر داره!پسر بزرگش ارشد الکترونیک داره! البته از دانشگاه آزاد!خانوم کاف از ترم یک ما تا الان میخواد واسه پسرش زن بگیره!بعد هم انگار ترجیح میده پزشک یا دندانپزشک باشه!بعدترش اینکه همه گروه دوستی ما(بچه های دبیرستان)که همه پز و دندون میخونیم اینو میشناسیم.چرا؟

اولین تلاشهای خانوم کاف برمیگرده به زمانی که مهستی دندون قبول شد.مهستی جوابش منفی بود.بعد چند بار جواب منفی از مهستی خواسته میشه یکی از دوستان پزشکش رو گول بزنه :)) مهستی هم یکی یکی به ما میگه و ما هم یکی یکی میگیم نه،ما گول نمیخوریم :)) سال دوم دانشگاه آغاز میشه و خانوم کاف شماره خونه فیونا رو گیر میاره!چند بار هم اونجا زنگ میزنه اما میگن دخترمون کوچیکه و قصد نداره و اینا!سال سه میشه و دوباره خانوم کاف به مهستی میگه واسه ازدواج اما مهستی گول نمیخوره!دوباره زنگ میزنه خونه فیونا اینا،ازش میپرسن شرایط پسرتون چیه؟میگه ارشد برق،خیلی هم خوشگله قهقهه چند وقت پیش خانوم کاف اومده بود دانشگاه واسه نمیدونم چه کاری!!یحتمل بازدید بوده!الان که سال 4 شدیم دامنه خواستگاریهایش از رفقای دبیرستان رد شد و کشیده شد به دوستان دانشگاهی!اونم آنجلاقهقههبه اونام گفته پسرم خوشگله.امروز تا آنجلا آدرس داد گفتم خانوم کاف نبوده؟گفت خودشه ما هم کلی خندیدیم و داستان گروه دوستیمون رو گفتیم واسش.بسی نشاط رفت در اتوبوس :)) بعد این همه وقت نمیدونم چرا این پسر خوشگلشو کسی نبرده ؟ولی جدی جدی،بی منظور،دلم میخواد قیافه پسرشو ببینم!نیشخندهیچکدوممون این خوشگله رو ندیدیمش!زبان

+نماینده جدید کلاس انتخاب شد!هری پاتر!!یکی از دخترا سر به سرش میذاره.بحث میشه که کی نماینده گروه جزوه بشه!هیشکی داوطلب نیست.میخواد تلافی کنه،یهو میگه من خانوم فلانی رو دوست دارم!منفجر شدیم از خنده.بیچاره خانوم فلانی...

نظرات ()



دانشجوهای پزشکی که مادر میشوند...
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۱

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



قصه ی عینکم*
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/٧

«آه،هرگز فراموش نمیکنم.برای من لحظه ی عجیب و عظیمی بود!همین که عینک به چشم من رسید،ناگهان دنیا برایم تغییر کرد.همه چیز برایم عوض شد.یادم می آید که بعد از ظهر یک روز پاییز بود.آفتاب رنگ رفته و زردی طالع بود.برگ درختان مثل سربازان تیرخورده تک تک می افتادند.من که تا آن روز از درخت ها جز انبوهی برگ در هم رفته چیزی نمی دیدم،ناگهان برگ ها را جدا جدا دیدم.من که دیوار مقابل اتاقمان را یک دست و صاف می دیدم و آجرها مخلوط و با هم به چشمم می خورد،در قرمزی آفتاب،آجرها را تک تک دیدم و فاصله ی آن ها را تشخیص دادم.نمی دانید چه لذتی یافتم،مثل آن بود که دنیا را به من داده اند...»*

این شده قصه ی من! از روزی که عینکم به دستم رسیده هرجا میرم یکی از تفریحاتم شده عینکمو بردارم و دوباره بذارم تا تفاوت دید قبلیم رو با دید جدیدم مقایسه کنم!ولی هیچی مثل اولین بار که از ته هال تلویزیون نگاه  کردم و تونستم متنی رو که نمایش میده به وضوح و بدون لرزش ببینم برایم لذت بخش نبود!و به این نتیجه رسیدم درد چیز خوبیه آخه اگه چشم درد نداشتم متوجه نمیشدم!!فکر میکردم همه اینطور میبینند!

* از کتاب شلوارهای وصله دار رسول پرویزی

نظرات ()



باز هم نشد...
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٥
  1. یکی از موقعیتهایی که خیلی آزارم میده اینه که یکی تو خیابون جلومو بگیره و ازم پول بخواد!نه بخاطر خست بلکه بخاطر اینکه هیچوقت نمیتونم تصمیم بگیرم واقعا نیازمنده یا میخواد سرمو کلاه بذاره!عصری موقع برگشتن از بیمارستان رفتم محام واسه داداشم کتابهای کمک درسیشو بگیرم.از کتابخونه بیمارستان هی حساب کتاب میکردم چقدر پول دارم؟22700تومن!باید 3 تا کتاب میخریدم+2تا دفتر.وقتی جلوی درب الکترونیک کتابفروشی ایستادم یه خانوم یه کاغذو گذاشت تو دستم.نگاه کردم دیدم نوشته سی دی آموزش دروس دوم راهنمایی و دفتر!گفت بچه ام یتیمه آجی.اینا رو واسش بخر.من همین دم در منتظر میمونم.رفتم داخل.کتابهای داداش شد 12 تومن.یه 5 دقیقه تو شلوغی کتابفروشی وسط مردم ایستاده بودم به فکر کردن.تصمیم گرفتم دفتر برا خودم نگیرم و سی دی رو واسه خانومه بخرم.فروشنده گفت همچین سی دی نداریم!درسها جدا جدا داریم!موندم چه کار کنم؟رفتم پایین به خانومه گفتم نداره.بیا بریم تو پاساژ واست دفتر بخرم.هی میگفت معلمش گفته سی دی دروس کامل!گفتم رو هم نداره.باید جدا جدا بخری.منم همچین پولی ندارم.نشسته بود روبرو محام رو زمین.یه آقاهه ایستاد گفت چی شده.زنه تقاضای کمک کرد.مرده 500 تومن داد بهش.زنه گفت کمه.مرده رفت.به زنه گفتم بیا دفتر بخرم واسه پسرت.گفت پول بده.منم یه 10 تومنی داشتم و یه هزاری!هزاری رو بهش دادم!گرفت گفت کمه...نموندم دیگه...بدون خرید دفتر اومدم خونه...ناراحتم...باز هم نشد...
  2. سوار اتوبوس شدم.سمت خانوما بسیار شلوغه اما آقایون 9 نفرن!به آقایی که صندلی آخر نشسته میگم میشه جلو بشینید صندلی آخر خالی بشه بیام بشینم.میگه آره.از زیر میله رد میشم میرم جلو میشینم. صدای یه خانومه میاد که میگه چه جلف!!!!چه اشکالی داشت کارم آخه؟
  3. قضیه تاثیر معدل در آزمون دستیاری چیه؟چقدر نتیجه بهش بستگی داره؟ضریبش چطوره؟چطور میخوان نمره دانشگاه های مختلفو با هم مقایسه کنند وقتی امتحانها و سطح سوالاشون فرق داشته؟
  4. راسته میگن طرح شده 4 سال؟احساس بدبختی میکنم!
  5. میشه جای گذروندن طرح پول داد به دولت؟؟چقدر؟
  6. آنجلا پارسال واسم هدیه تولد سمفونی مردگان خرید اما خودش نخونده این کتابو!خیلی ضایعه من الان واسه تولدش همین کتابو خریدم؟
  7. میخوام یه مطلب نیمه علمی بذارمنیشخندترجیح میدین مثل بقیه مطالب وبلاگ به صورت پست بذارمش یا اینکه پاورپوینت درست کنم بذارم واسه دانلود؟خودم پاورپوینت رو ترجیح میدم!

+خب من تا 16 ام یه کوچولو بیکارم زیاد از حد!بعد احتمالا زیاد آپ کنم!پیشنهاد میکنم این مدت از  لیست گودرتون منو حذف کنید تا عصبی نشید.البته اگه تا الان حذف نکردید :))

نظرات ()



43 سالگی
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٧

دیروز مامان 43 ساله شد...صبح که رفتم دانشگاه خواب بود.عصر ساعت 6 رسیدم.داشت لباس اتو میکرد.گفتم یه لحظه اتو رو بذار کنار.نگام کرد منم سریع یه ماچ آبدار از لپش گرفتم :دی گفتم سلام 43 ساله.چشمهایش برق زد و گفت یادت بود؟...آخه مگه میشه یادم بره مامان؟

مامان گفت همسن الان تو که بودم تورو باردار شدم و من به این فکر میکنم که همسن الان مامان که شدم چطورم؟یه مامان؟همیشه میتونم خودمو مامان یه نینی تصور کنم اما هرچی تلاش کردم نتونستم خودمو مامان دختر 21 ساله ام ببینم.سخته.به مامان میگم هیچوقت فکر میکردی اون لوبیای تو شکمت یه روز اینقدر گنده بشه؟کلی خندید و گفت نه اصلا.ولی میدونستم لوبیا دختره.

+منتظر 43 سالگیم هستم.

نظرات ()



ختنه داداش
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤

 داشتم سی دی قدیمیها رو دسته بندی میکردم که رسیدم به فیلم ختنه کردن داداشم :))) هیچوقت فیلمشو نگاه نکردم آخه طاقت شنیدن جیغهایش رو ندارم.یادمه نیمه شعبان چند سال پیش بود که ختنه شد :) داداش رو پسرعمه مامان ختنه کرد و کل اعضای خانواده + شقایق دختر دائیم رفتن اتاق عمل اور‍ژانس.تنها کسی که نرفت من بودم.وقتی جیغهایش بلند شد.من از اورژانس بیرون زدم(موندم خیلی درد داره یا خیلی ترس داره؟).نتونستم بمونم.نمیدونم چطور من با این همه لطافت احساس!! نسبت به مادر و آبجی و بقیه چطور راهمو سمت پزشکی کج کردم اما همه اونا فرارین ازش؟

مامان واسه داداش یه دامن دوخته بود.ساتن یاسی با کلی شکوفه روشنیشخند!تازه دامنه چاک هم داشت قهقههمن در این 21 سال زندگیم دامن چاک دار نداشتم!داداش هم کلی ذوق داشت واسش!سراغ دامن رو از مامان گرفتم میگه انداختمش دور.منم با بدجنسی گفتم کاش نگه اش میداشتی بعدنا نشون زن داداش بدم بگم داداش از اینا دوس داره!بدوزه بپوشه :)))

سوال.ن : من خواهر بدجنسیم؟زبان 

نظرات ()



چرا نبودم؟
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢

سلام.

1 ماه نبودم،نه به دلیل مزدوج شدن و این چیزهای شیرین که آرزوی همگی ماست :))) بلکه به دلیل یک لحظه عصبانیت و جوگیری!تا من باشم حین عصبانیت تصمیم بیخودی نگیرم.قضیه این بود که یه برنامه ای تدوین کردیم!!!بعد طبق معمول از برنامه چند قرن عقب افتادیم،بعد دنبال بهونه بودیم کاسه کوزه ها رو بشکنیم سرش،بعد دیواری کوتاهتر از دیوار وبلاگمون نیافتیم و قسم خوردیم تا یک ماه پس از آخرین پست وارد پرشین نشیم!بعد دیگه وارد نشدیم!خب البته واسه هرکی که پرسید خلاصه توضیح دادیم قضیه چی بود،ولی این نسخه کاملتر چرا نبودم؟بود :))

+از همه که به یادم بودین ممنونم.ایشالا در خوشیهاتون جبران میکنم نیشخند

++اگه یه مدت نبودم بدونید از بدبختیه وگرنه اگه از خوشی بود که صدبار اینجا جار زده بودم!در نتیجه جو بیخود ندین که مشکوک مزدوج شده ی ...و از همونا :))

+++دیروز از خودپرداز میخواستم پول بگیرم دستگاهش ارور داد رفتم خودپرداز بانک بعدی پول برداشتم دیدم 60 تومن از موجودیم کم شده!برمیگرده یا باید برم دنبالش؟سوال

++++حلقه فیونا خیلی قشنگه :)) دلمون خواست :)

+++++آخرشم فال گرفتیم :)) بگم چی گفت؟ها؟واسه فیونا و آبجی و زن دایی دوستمون درست گفت چه سنی متاهل بشدن.بعد به ما گفت 23! الان خیلی ضایعه من منتظر 23 سالگیم هستم که بخندم؟نیشخندزبان

من همیشه دوست دارم جدی بنویسم اما جز موارد معدودی نشده.ناراحتم :(

نظرات ()



آزمایش خون
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٢

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



3-اولین گراند راند
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٧

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



سزارین!
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



فلور نرمال داخلی میشویم...
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



دماغ!
نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/٥/۱٤

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



3 روز پیش تولدم بود...
نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٢

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



ورود به دنیای آدم بزرگا
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٥/۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



سوئ برداشت با طعم I love U
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٤

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



پست اختصاصی برای فیونا
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢

سلام.هرکی با دست گذاشتن رو نقاط حساس احساسی!!!! من آدرس وبمو بگیره و بیاد پستهامو بخونه اما کامنت نذاره خره!!!نیشخندزبان 

+تو الان داری با دختر عمه ات حرف میزنی و من افتادم رو لپ تاپتشیطان

نظرات ()



عینکی شدم!!!
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٥/۱

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



دکترهای بی سواد!
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٥/۱

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



گودبای ترم 6 پارتی
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



sebile dadash
نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/٤/٢٤

جمعه ها رو دوست دارم چون تنها روز هفته است که همه دور هم هستیم.روزهای دیگه همیشه یکی دو نفر کمه و اصولا من پای ثابت غیبتم...کلا کنار خانواده بودن یه لذت و خوشی داره که نمیشه نوشت.

+اومدم پتو داداشمو بندازم رویش دیدم موهای پشت لبش تیره شده(داداشم سفیده و موهاش روشن!کلا به نظر نمیومد روی صورتش مو داره!فقط تو آفتاب کرک داشت!!!)یعنی چند وقت بود صورت داداشیمو از نزدیک دقیق ندیده بودم؟

++به این موها که نمیشه گفت سبیل ولی از لحظه ی کشفشون دارم  سعی میکنم داداشمو با ریش و سبیل مجسم کنم اما نمیشه!

+++آبجی میگه حیف این پوست صاف و سفید که قراره جنگل بشه!

++++این موهای داداشم باعث شد به یاد جوونیام کلی بخندم!سوم-چهارم دبستان که بودم پسرخاله ام بابک هم یه خرده موهای پشت لبش تیره تر شده بود بعد وقتی من و دخترخالمو اذیت میکرد بهش میگفتیم سبیلات شبیه سبزه عیده!قهقههزباناونم کلی عصبانی میشد بدتر دعوامون میشد :))))

نظرات ()



تئوریسین فرهنگی شدیم...
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



عواقب خانه نشینی
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



کاردیو پاس شدم...
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۳۱

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



عادت
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



اولین شرح حال
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/٢٤

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



تصمیمها و مشاهدات جدید
نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/۳/۱۳

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...
نظرات ()



زوج مگسیان :معضل درس خواندن ما!!!
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٢/۳۱

در حال حاضر معضلی بر سر راه درس خواندن ما وجود ندارد الا دو عدد مگس سمج عاشق پیشه که عمل قبیحه ای را مرتبا روی میز ما انجام میدهند و ما هر کار میکنیم از شرشان خلاص نمیشویم...ابتدا با زبان خوش فقط سعی در پراندنشان داشتیم اما متصل به هم پرواز نموده و دو وجب آن طرف تر فرود می آمدند...سپس به آنها پیف پاف زدیم و منتظر ماندیم بلکه گیج شوند و دست از این کارهای زشت بردارند اما زهی خیال باطل!!!شنیده بودیم عشق آدم را توانا میکند،اما مگس را توانا کند نشنیده بودیم! به نظر میرسد این زوج مگسیان هیچ جوری از هم دل نمیکنند...دیگر خون عفت طلبانه!!!و اسلام گرایانه ی ما به جوش آمد و این دو نفر را زیر ضربه ی مگس کش(پشه کش)له نمودیم!باشد که عبرت مگسهای آینده قرار بگیرند تا مگسی در ملا عام از این کارها نکند!آن هم جلوی یک بانوی متشخص مجرد!!!والا!

پ.ن:هرکس فکر کرده عقل از سر ما پریده  اولا سخت در اشتباهه!دوما خودشه!نیشخند

نظرات ()



درخواست همفکری
نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



I'm ambivalent
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٩

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



داداش
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/۱/۱۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



...
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٥

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



حسودی
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٤

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



چه دوست پسر خوبی چه آرامشی داری...
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٤

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



پسرم علی پروین
نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



پیتزای من و پدر
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۸

سلام

چون مامان نیستش استعدادهای نهفته من و پدر در زمینه آشپزی داره شکوفا میشهزبان.دیشب مرغ آبپز کردم تا سرخ کنم اما عمو زنگ زد بیاید پیش ما شام.منم گفتم باشه.مرغ آبپز موند در یخچال.امروز صبح پدر پیشنهاد داد پیتزا درست کنیم.گفتم قارچ نداریم.بابایی گفت بدون قارچ هم میشه.وسایل رو آماده کردیم اما دیدیم گوشت چرخ شده هم نداریم!!!داداش هم غرغر میکرد گرسنمه!بابا گفت بیا با مرغهای آبپز دیشب پیتزا درست کنیمنیشخند.منم قبول کردم :دی  بعد از پخت اولین پیتزا تازه یادمون اومد فلفل دلمه ای و گوجه رویش نذاشتیم!!!!داداش که تا چند لحظه پیش میخواست به جای غذا بخورمون حاضر نبود این پیتزا رو بخوره!میگفت ناقصه!!! آخر سر هم نصفشو خورد تا دلش آروم بگیره به شرط خوردن یک پیتزا کامل بعدش!!!خنده

*نمیدونم مامان چطور آشپزی میکنه که کم ظرف کثیف میشه؟دستام پوست پوست شد بس که این چند روز ظرف شستم...ناراحت

**چرا همه دستکش ها واسه دستام بزرگ هستند؟؟؟

نظرات ()



به پسرای این دوره اعتمادی هست؟؟؟
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۸

من اصلا آدم فضولی نیستم چشمک ولی بعضی وقتا یه موضوعاتی پیش میاد که خیلی دوست داری بدونی ته اش چی میشه؟؟؟نیشخند

من و پدر رفته بودیم خونه ی یکی از آشنایان برای عید دیدنی.آقای میزبان و خانومش تنها بودند.یه جورایی پریشون به نظر میومدند.بعد از یه ربع یهو آقای میزبان از پدرم پرسید م(پسرش)به شما زنگ نزده؟ بابا گفت:نه ... آقاهه گفت:میگه زنمو نمیخوام!!!(عقد هستند هنوز) باهاش دعوام شد سه روزه گذاشته رفته گوشی اش هم خاموشه... بابایی گفت چرا؟ آقاهه گفت:نمیدونم...مرض داره!مگه دختر مردم مسخرشه؟؟؟یه روز بگه میخوام یه روز بگه نمیخوام؟.....خانوم میزبان هم که معلوم بود فقط میخواد درد دل کنه تا سبک بشه رو به من کرد و تندتند حرف میزد(اگه مامان بود عمرا من از قضیه خبردار بشدم!آخه دیگه برای تنها نبودن بابا نمیرفتم خونشون مژه)وقتی جواب مثبت رو دادند گفتیمش یه مدت نامزد بمونید ولی م خودش اصرار میکرد که نه!زنمه!باید عقد کنیم...اگه نامزد میموندند الان راحت تر بود...ولی دختره خیلی خوبه...خیلی خانومه...پسره مرض داره...نمیدونم چشه؟...نمیدونم الان کجاست بچه ام؟...

چند روز پیش کتاب نظام حقوق زن در اسلام مطهری رو تموم کردم.شهید مطهری در این کتاب گفته بود زن تا وقتی به همسرش محبت داره که اونم نسبت به زن محبت داشته باشه اما مرد میتونه خانومی رو دوست داشته باشه حتی اگر خانوم دوستش نداشته باشه.موندم این آقا پسر که قبل ازدواج زنشو نمیخواد بعدا میتونه محبت داشته باشه؟مسلما نامردیه یهو بزنی زیر همه چیز اما از طرفی هم شاید علت منطقی ای پشت تصمیم آقا پسر باشه و حتی اگه دلیل درست حسابی هم نداشته باشه همین جا تموم بشه بهتره به نظرم.آخه هم غرور دختر آسیب دیده و هم اعتماد بینشون شکسته....وقتی قرآن میگه همسرانی از جنس خودتان برای مودت و رحمت آفریدیم و مودت و رحمتی بین زوجین نیست چرا به خاطر حرف مردم مجبورشون کنیم برن زیر یک سقفسوال؟اگه اون موقع جدا بشن تبعات سنگین تری داره که....نمیدونم...کاش میشد از خود پسر بپرسم چرا یهو میگه نمیخوام؟آیکون سحر پررو در توهمات خودش اسیر.فکر میکنم اگر دلیلش منطقی بود این قدر مامان-باباش عصبانی نمیشدند...بیچاره ها....آدم میمونه به کی میتونه اعتماد کنه؟

*در راه برگشت بابا خفه ام کرد بس که گفت به پسرای این دور و زمونه اعتمادی نیست...حق ندارید عقد کنید...فقط نامزدی...عقد همون شب عروسی تو سالن!!!!و چند تا تفسیر در این زمینه ها(دوباره از اول)...وسطش من گفتم حالا کو تا تاهل ما؟بابا هم با عصبانیت گفت هروقت که بود!!!من تا خونه عین بچه آدم ساکت نشستم  و گذاشتم بابا هی چندتا جمله رو به بیانات مختلف و از زوایای گوناگون تکرار کنهمژهچشمک

**خطاب به پسره نوشت: خب قبلش خوب فکراتو میکردی جوون...

نظرات ()



عروسی در حضور ناظم
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٧

دیشب عروسی داداش دوستم بود.عروس هم مدرسه ای ما بود اما یک سال بزرگتر.ما(دوستای خواهر دوماد)وخواهر و برادر عروس هم مال همون مدرسه!کلی از فارغ التحصیلهای85-89 مدرسه بودشون.انگار وسط حیاط مدرسه باشیم :دی

من و شرر و نگین قرار بود با هم بریم.تو کارت نوشته بود 7-11.ما 8:30 رسیدیم.هیچ ماشینی جلو سالن نبود.من به شوخی گفتم عروسو بردن،برگردیم.راننده گفت:نخیر!شما اولین مهمونا هستید!!! وقتی از پله ها بالا میرفتیم،داداش عروسو دیدیم که اون بالا ایستاده و با نیش تا بناگوشنیشخند باز مارو نگاه میکنه.گفتیم چشه؟؟؟وارد سالن که شدیم دیدیم فقط یکی از خدمه ی خانم اونجاست!فهمیدیم داداشه چش بودهخجالت!ولی مگه تقصیر ماست؟خو تو کارت گفته بودن7!!!!حالا بچه ها میگن زشته!ما زودتر از ننه بابای عروس دوماد اومدیمخنده.منو کشوندن تو دستشوییا سالن که باید اینجا بمونیم تا مرضیه(خواهر داماد)بیادمنتظر!!!حالا من هی خودکشی میکردم بریم تو رختکن لااقل،مگه میومدن این دو تا؟منم ولشون کردم رفتم تو رختکن لباس بپوشمچشمک...

بچه ها گفتند بریم یکی از میزهای ته سالن بشینیم که کسی مسخره بازیامونو نبینهزبان!حین انجام حرکات جفنگ و حرفهای خاله زنکی بودیم که یهو دیدم بچه ها اینجور تعجبسبزنگرانشدند!ناظم دبیرستانمون اومده بود نشسته بود رو میز روبرویی!!!!!فیس تو فیسهیپنوتیزم!!!درسته 3 سال گذشته و این ناظممون هم بازنشسته شده،ولی نمیدونم چرا هنوز یه جوری بود!!!!بچه ها یاد خلافهاشون افتاده بودن که ناظم بزرگوار نامحبوب مچشونو گرفته بودنیشخند.و همچنین از قیافه هاشون خجالت میکشیدن.من میخواستم برم سلام کنم اما با تهدیدات بسیار مواجه شدم و نشستم سر جایمزبان!خلاف سنگینهای من سوم دبیرستان اتفاق افتادنشیطان!من فقط کلاس ریاضی و شیمی و زیست رو میرفتم!!!!بقیه کلاسها رو دودر مینمودم و در حیاط با کتی(پارتنر خرخونیهای من بود) خر میزدم یولکه یه بار پشت درختها ناظم عزیز گرفتمون!!یه بارم از غفلت ناظمها سواستفاده کردیم و میکروفون رو برداشتیم بردیم تو کلاسمون آواز خوندیمخنده!و کتی جونور ادای ناظممون رو درآوردشیطان! حالا ناظم هی جیغ میزد تهدیدمون میکردخنده!!!!سومیش هم مال دعوایی بود که با زر.بخش دبیر فیزیکمون داشتم و پرتم کرد بیرون و راهم نمیداد سر کلاسزبان!!!!و آخرییش هم به آب بازی تو حیاط مدرسه مربوطه که کلاس قره رو دودر نمودیم تا آب بازی کنیم.ناظم ما رو دید،ما پریدیم تو دستشویی در رو قفل کردیم از داخل ولی از شانس بد یه مارمولک گنده تو دستشویی بود که 4 تایی جیغ جیغ کنان پریدیم بیرون و با لبخند ناظم مواجه شدیمنگران.هنوز که هنوزه در عجبم چطور با هر دستش مچ دو نفر از ما رو گرفته بود میکشوندمون سمت دفترمتفکر؟؟؟!!!...اون سال بین سوم ها فقط به 5 نفر انظباط 20 داد که من یکیشون بودم نیشخندو این موج اعتراضات رو روانه ی ناظم بخت برگشته کرد...

آخرشم نذاشتند بهش سلام کنم...کاش سلام میکردم...خنثی

نظرات ()



مامان خونه شدم...
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/۱/٦

سلام.این عید مامان خونه نیست.سفره.همین باعث شده من بشم مامان خونه.فکر میکردم انجام کارهای خونه است که سخته اما الان می بینم سخت تر از هر کاری اینه که بشینی کنار خانومای مهمان و به حرفاشون که برایت جالب نیست گوش بدی و مرتب لبخند بزنی و سعی کنی خوابت نبرهخمیازه!من نمیدونم حرف مشترک یک دختر 20 ساله و یه خانوم حول و حوش 45 چی میتونه باشه؟همه شون از بدی عروساشون میگفتندبعد به من میگفتند تو این طور نشی!!!!! و جالب تر از اون وقت عید دیدنیه.خواهرم به بهانه ی کنکور هیچ جا نمیاد(نامرد) و من باید حتما برم تا بابا تنها نباشه.نمیدونم چرا هرجا میریم این بچه ها (یا نوه شون) میچسبند بهممنتظر.ما بچه بودیم خوشمون میومد کنار خانومای تازه ازدواج کرده بشینیم!در همین حد!اونم احتمالا به خاطر این بود که به شکل عروس یادمون مونده بودندچشمک!ولی این بچه ها همچین میچسبیدن بهم که عصبی میشدم!مامان باباشون هم جداشون نمیکردن که!تازه به نظرشون شیرین هم میومد!(هیچ وقت از دخترها ی 3-10 ساله خوشم نیومده!خیلی لوسنزبان)بعضیاشون هم سریع پیک بهاری میاوردند که بیا با هم حل کنیم!یا میگفتند بیا ازم امتحان بگیر!خدا به معلم های دبستان صبر بده!موقع نهار یا شام هم میچسبیدن بهم که ما میخوایم کنار خاله!سحر غذا بخوریم و من فقط نگران مانتوی روشنم بودم که بالاخره نوشابه ای شد و خیال همه رو راحت کردناراحت!

*خیلی بدم میاد یکی رو یه مساله ای کلید کنه که چندان ربطی بهش نداره! و خانواده عمه ام هم روی ازدواج من بیچاره کلید کردند. شوهرعمه ام که همش از خوبیهای این امر میگه و اینکه سنت مناسب ازدواجه!و منم هی باید بگم میخوام درس بخونم!من آمادگی ندارم و...من نمیدونم پسر دوستش چرا زن نمیگیره منو راحت کنه؟خب زن بگیر برادر من!اعصاب خردکن تر هم اینه که همه انتظار دارن من قبول کنم!خیلی ناراحت میشم وقتی بهم میگن لگد میزنی به بختت!مگه من دارم کاردانی پشکل شناسی میخونم که هی میکوبنش تو سرم؟به صرف اینکه طرفphd نفت داره و همه چیش درسته حله؟من نمیخواااام خب.الان ازدواج جزء برنامه هام نیست...دخترعمه هام تا منو میبینند میگن همراه درس خوندن ازدواج کن و بعد ادای منو درمیارن که پیرزن شدم و مجردم!شاید حق با اونا باشه ولی من اصلا آمادگی پذیرش ازدواجو ندارم...من همش 20 سالمهناراحت...

 

نظرات ()