«تنها چیزی که پدرم در بدو تولد به من بخشید-سوای زندگی،بنیه ای قوی و ارتباطی پایا با سران قبیله تمبو-نام "رولیهلاهلا" بود.این نام به زبان خوسایی به معنی "هرس کردن شاخه های درخت" است،اما این واژه در محاوره،"آشوبگر"معنا دارد.من به این حرف که نام هرکس تقدیر او را مشخص میکند اعتقادی ندارم و فکر نمیکنم پدرم با این نام به نحوی آینده ی مرا پیش بینی کرده باشد ،اما در سالهای بعد دوستان و خویشانم آشوبها و نا آرامی های بسیاری را که من مسبب بروز آنها بودم،به نامی که در بدو تولد روی من گذاشته شد، نسبت میدادند»
هنوزم نمیدونم پسرخاله ام سروش با خودش چی فکر کرده بود که این کتابو-راه دشوار آزادی-به دختر بچه 12 ساله هدیه داد! این کتاب اونقدر روی افکار دوره ی نوجوونیم تاثیر گذاشته بود که هدفم این بود یه روز رئیس سازمان ملل متحد بشم!!!! فکر میکردم منم میشم یه رهبر آزادی بخش!
کتاب زندگی نلسون ماندلا رهبر آزادی بخش آفریقای جنوبی رو شرح میده.این کتابو 5-6 بار خوندم :)) خوندنشو بهتون توصیه میکنم.آدم نمیتونه فکر کنه تبعیض نژادی چه دامنه ای داشته....چقدر آدم کشته شده و زندگیشون تباه شده تا سیاه و سفید سوار یک اتوبوس بشوند...
+دیشب به این فکر میکردم اگر قرار بود اسم انسان روی آینده اش و زندگی اش تاثیر بذاره واسه من چطور میشد؟خب آدم سحرخیزی هستم،تقریبا خواب ندارم!ولی هیچ چیز مرتبط دیگه ای پیدا نکردم!شاید مثلا بشم صاحب دستان شفا بخش در سحرگاهان اورژانس! :))))


این یه عشق پاک و آسمانیه
مادر که فهمید کلی با ما دعوا کرد که شان هرکس نزد خدا معلوم میباشد تو حق توهین نداشتی و ما هم در دل حق را به مادر میدادیم و میدانستیم حرف خیلی زشتی زدیم
ولی خب به خودمون هم حق میدادیم که این کنه رو از سر باز کنیم!آخر مادر که از سابقه ایشون نزد زن عمویش خبر نداشت و ما هم نمیخواستیم آبرویش را بریزیم.ما میدانستیم زبان منطق را نمیفهمد وگرنه همان چند ماه پیش میرفت پی زندگی اش.
سحر افتخار فامیل ماست و من به داشتن عشقش می بالم
والا!یا لااقل میذاشتی چند روز بگذره بعد به فکر عشق بعدی باشی!!
به هرحال ما هم عادت کرده بودیم به شما و پیامکهای عاشقانه تون رو گوشی مامانمون


منتها این خوشی با دیدن حرکات بچه ها کمرنگ شد.اصلا انتظار چنین رفتارهایی رو نداشتم.راست راست زل میزدن در چشم همدیگه،دروغ میگفتن،سعی میکردن بچه ها رو به سمتی هدایت کنند که برن بخش مخالف تا یه وقت کار به قرعه کشی نکشه!بعد خودشون با اعتماد به نفس هرچه تمام تر میرفتن بخش دلخواه!موندم اون همه دلیل واسه برتری داخلی می آورد که ملت فوج فوج داوطلب داخلی میشدن چطور خودش اولین نفر اسمشو واسه جراحی نوشت؟؟
یک آدم شجاع هم بین ما پیدا نمیشه که بهش بگه استاد جان جوان ما!مشک آن است که ببوید،نه آن که خودش بگوید
بعد برگشته میگه احسنت!این خانوم دکتر از همون مدل خانوم دکترای هم دوره ای ما میشه!
هرچند حرفهاشون از ته دل برادران رو خوشحال میکنه و نعره هایی-تحت اللفظ خنده!- میزنن از ته دل که بیا و ببین!از اون خنده ها که انتهای لوله گوارش هم از ته حلقشون پیداست!
نمیدانیم...