درباره نویسنده
هرکسی از ظن خود شد یار من،از درون من نجست اسرار من
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • خاطرات روزانه (٥٤)
  • دخترم نوشت (۱)
  • دل نوشته ها (۱٥)
  • دوره فیزیوپات (۳۳)
  • طنز نوشته هام (٥)
  • فکر نوشته هام (۳)
  • فیونا نوشت (۳)
  • معرفی لینک (۱)
  • نوشته های دیگران (۱)
  • کتابهای خوانده شده (٤)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
  • از اول راه
  • از دل من
  • ازدواج نوشت
  • آقا دوماد چه کاره ن؟
  • امادیوف
  • آنالی در سرزمین شگفت انگیزها
  • اورولوژيست
  • بچه درسخون
  • پرسيسكي وراچ
  • پزشك باروني
  • پزشک خیابان گرد
  • پزشكي باليني
  • پزشکی و زندگی
  • تسليم
  • توکای مقدس
  • خاطرات استاد فيزيک
  • در کوچه درس رهگذاریم هنوز
  • دکتر پریا
  • دكتر ميم
  • دکتر نفیس
  • دندانپزشك كاذب
  • روز نوشت هاي حسام
  • زندگی در پیش رو
  • سفارت دل
  • سكوت بشكسته
  • سير تكاملي يك دانشجوي پزشكي
  • عكسهاي قديمي
  • لبخند آفتاب(خاطرات یک معلم)
  • لژیونلا
  • لیدی دن
  • مدلاگ
  • من و سرطان
  • هيس!!كاملا هيچ...
  • وقايع ابن محمود...
  • يك اورولو‍ژيست كوچك
  • يه زنم نداريم...
  • يه شوهرم نداريم...
  • یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
  • یار با ماست
  • روزهاي پيلگي
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



<
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش ... باز جوید روزگار وصل خویش
تفاوت را احساس کنید...
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩

فکر کن 11 سال دوست باشید،بعد خیلی سالشو به اینترنت و یاهو دسترسی داشته باشید،بعد امشب!شب امتحان پاتو واسه بار اول در عمرتون با هم چت کنید!

+گفتی شرک تو صف گازه!میخواد بیاد با همسر عزیزش شیرقهوه ی داغ بخوره!دلت آب!منم خو حسووووووووود!رفتم شیرقهوه درست کنم نه شیر داشتیم نه قهوه!نه حتی آقای همسری که گرمای وجودش جای شیر قهوه وجودمونو گرم کنه!حتی!!!چشمکقهقهه

++الان تو و شرک دارید شیرقهوه میخورید در یک فضای عشقولانه،من در حال تصمیم گیری برای حذف کردن چند جلسه پاتو در یک فضای مضطربانه!نگران

+++آقا شما قهوه به دست زوج خوشبخت،ما جزوه  به دست بدبخت رو تخت!

نظرات ()



شب امتحانی دیگر...
نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۸

هر دفعه که شب امتحان رو تا صبح بیدارم،به خودم قول میدم ازینجا به بعد درس هر روز رو همون روز میخونم که جمع نشه واسه شب امتحان،اما زهی خیال باطل...بعد نزدیک 16 سال طالب علم بودن! هنوز نتونستم خودمو اصلاح کنم!پس من کی ادیت میشم؟

+شب امتحانی بفهمی اسم دختر همکلاس دبیرستانت ملیکا میباشد!آخرین باری که همکلاسی مذکور رو دیدم با بابای ملیکا دوست در شرف نامزد شدن بودن! :)) هییییییی پیر شدیم-اما کودک درونمان هنوز خیلی نینی میباشد!گفته باشم!!-خودمون خبر نداریم :) ملت مادر شدند و ما به فکر دعوا با نماینده واسه روتیشن بهتر بین گروه های داخلی رو برداشتن :))

++اتند پاتو و آموزش اعلام کردند فقط از شرر و احمدی امتحان میگیرن،بقیه 108 نفر ورودی برن درس رو حذف کنند!ولی ما همچنان امیدوارانه شب زنده داری داریم به نیت خر زدن و دعا برای پیاده شدن آنها از خر شیطان :))

نظرات ()



بابابزرگم آرزوست...
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧

همسایه پیرمون یه سوپرمارکت زده نبش کوچمون.تا حالا نرفته بودم داخلش.امروز واسه بار اول رفتم.یه شیرکاکائو،یه بسته تخم آفتابگردون.فکر نمیکردم منو بشناسه،آخه نه سلام علیکی دارم با کسی،نه ساعات رفت و آمدم طوریه که کسی رو ببینم(جز پسر همسایه روبروئی!).تا رفتم با خوش اخلاقی گفت سلام دخترم.خوبی بابا؟دلم رفت :)) بازم احساس کمبود پدربزرگ اومد سراغم.مخصوصا وقتی که اتوبوس اومد و سریع خریدمو داد دستم گفت بدو تا نرفته بعد پولشو بده و بعدش هم سریع دوید بیرون واسه راننده دست تکون داد که بایسته تا من سوار بشم.دلم بابابزرگ میخواد.از بچگی تا الانناراحتخدایا منو ببخش ولی به پدربزرگ دارها حسودیم میشه گاهی :(

نظرات ()



فالموت فی حیاتکم مقهورین والحیات فی موتکم قاهرین
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥

چند سالی هست که محرم بیرون نمیروم...بچه که بودم کلی ذوق و شوق داشتم برای رفتن به هیات محل و خانه فامیل و همسایه و آشنا برای روضه...الان اما،نه ذوقی هست و نه شوقی...یک بی تفاوتی دامنگیرم شده...یعنی بی تفاوتی هم نه،بیشتر انزجار از شیوه ی عزاداری هایمان...نمیدانم این همان شک است یا روشنفکرنمائیست یا چه؟...ولی میدانم مثل قدیمها نیستم...وقتی فلان آشنا زنگ میزند و میگوید سینی قاسم!!! دارم یا حجله ی قاسم!!!حرصم میگیرد...به نظرم حرکاتشان احمقانه است...خرافه است...آنی رو که باید انجام بدهند انجام نمیدهند...یک بار مراسم سینی قاسم رفتم و بعدش کلی احساس حماقت کردم!این که چند تا زن سینی پر از آجیل و میوه و نان پنیر سبزی را میگذارند بر سرشان و همزمان با دعا خواندن دایره وار میچرخند!!!تا مثلا حاجت روا بشوند!یا مثلا  قسمتی از خانه را شبیه حجله درست میکنند و شمع روشن میکنند تا از قاسم حاجت بگیرند!بیچاره قاسم!چند باری با چند نفر از نزدیکان بحثم شد و انگ ارتداد خوردم!!برچسب دین گریزی!این اسلام محبوب من نیست.این زائیده ی تفکر آنهاست!چرا من باید قبولش کنم؟آخر کجا گفته خودزنی عزاداریست؟ها؟هرچه هم شدیدتر بهتر...اینها اصلا میدانند زندگی و مرگ از دیدگاه ائمه یعنی چی؟«فالموت فی حیاتکم مقهورین و الحیات فی موتکم قاهرین»این همان جمله ایست که امام علی در جنگ صفین به یارانش میگوید...

دیشب کسی میگفت لعنت به کوفی جماعت که امام را تنها گذاشتند!گفتم ما هم بودیم میترسیدیم.مثل همان کوفی ها...ما هم امام را تنها میگذاشتیم.با اعتماد به نفس گفت:نه!وقتی میگویند این حق است و این باطل!آدم به راه حق میرود!کوفی ها خود نخواستند به راه حق بروند!گفتم:مشکل تشخیص حق است...همه میگویند حق با ماست و طرفداران ما...و مشکل سطح بالاترش آن است که حق تشخیص داده شود اما برای پذیرفتن حق باید سختی بکشی...مگر سلیمان نمیدانست حق با حسین(ع) است؟ پس چرا مسلم را تنها گذاشت تا کشته شود؟مگر خیلیها نمیدانستند که یزید فاسد است،پس چرا بی طرف ایستادند و کشته شدن حسین را نگریستند؟این آدم های مغرور به ایمانشان-که خلوص و درجه اش را فقط خدا میداند و بس-از رفتن به عزاداریهای عمومی بیزارم میکنند،انگار پیامبر و اهل بیتش برای آنهاست،انگار سند شش دانگ مومن مسلمان بودن را به نامشان زده اند،حال آنکه همین غرور آفت ایمان است...احساس میکنم کمی هم بدبین شده ام...آن قدر ریا دیده ام که باور خلوص نیت سختم شده است...فلانی 10 گوسفند را در روز عاشورا قربانی میکند و به همه خبر میدهد تا برای گرفتن سهمشان از نذری در خانه شان جمع شوند...نمیتوانم به این فکر نکنم که تمام ماهایی که خبردار شده ایم دستمان به دهانمان میرسد بلکه بالاتر از دهانمان هم این دست میرسد،چه نیازی است ما را خبر کند و به هر خانواده به اندازه ی 2 وعده و حتی بیشتر غذا بدهد؟نمیتوانم به این فکر نکنم که در این شهر خیلی ها لنگ نان شامشان هستند...نمیتوانم به این فکر نکنم که میشد بی خبر از من و امثال من همین نذر را ادا کرد......خدایا خودت کمک کن که همیشه نیازمند درگاهت هستم...کمکم کن نه مغرور شوم به این مسلمانی پر ایرادم،نه ریاکار شوم اگر فرداها مالی به دست آوردم...کمکم کن که که حق را از ناحق تشخیص دهم و بالاتر از آن، بپذیرمش...چیزی که این روزها برایم بسیار سخت شده...حق با چه کسی است؟...وقتی عزیزترین بنده ات- پیامبر مهربانی -به علی (ع) فرموده "بزرگترین مردمان در ایمان و یقین کسانی هستند که در روزگاران آینده زندگی میکنند،پیامبرشان را ندیده اند،امام آن ها در غیبت است و فقط به سبب خواندن خطی روی کاغذ ایمان می آورند"،پس خودت باید کمکم کنی...میخواهم جزء ایمان آورندگان این روزگاران باشم...خودت دستانم را در دستانت بگیر...

نظرات ()



تولدی دیگر...
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳

واسه اولین بار بعد از تولدم و نامزدی فیونا،امروز رفتم خونشون.احتمالا آخرین دیدار ما در خونه ی پدریش بود...بلافاصله بعد از صفر عروسیشه...قبلنا-وقتی هنوز مجرد بود-فکر میکردم همچین دیداری چقدر باید خاص باشه،ولی نبود...یه دیدار مثل بقیه دیدارهای قبلی...حتی به اون غصه و ناراحتیمون هم اشاره ای نشد...امروز روزی بود که بیشتر از همیشه خدا رو شکر کردم که همچین دوستی دارم...مرسی خدا...

+با حرفهایت باعث شدی یه بار دیگه سر تعظیم فرو بیارم در برابر خالقی که بر من منت گذاشت و سلامتی کامل بهم داده...خیییییییییلی دوستت دارم بووووو....خیلی وقت بود خدا رو واسه سلامتی ام شکر نکرده بودم...گاهی یه نعمت اونقدر آسون به آدم داده شده که قدرشو نمیدونه...خوشبخت خوشبخت باشی بهترین دوست من...

++10 دقیقه پیش به تاریخ قمری 22 ساله شدم!مبارکه؟

نظرات ()



راه دشوار آزادی
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٢

«تنها چیزی که پدرم در بدو تولد به من بخشید-سوای زندگی،بنیه ای قوی و ارتباطی پایا با سران قبیله تمبو-نام "رولیهلاهلا" بود.این نام به زبان خوسایی به معنی "هرس کردن شاخه های درخت" است،اما این واژه در محاوره،"آشوبگر"معنا دارد.من به این حرف که نام هرکس تقدیر او را مشخص میکند اعتقادی ندارم و فکر نمیکنم پدرم با این نام به نحوی آینده ی مرا پیش بینی کرده باشد ،اما در سالهای بعد دوستان و خویشانم آشوبها و نا آرامی های بسیاری را که من مسبب بروز آنها بودم،به نامی که در بدو تولد روی من گذاشته شد، نسبت میدادند»

هنوزم نمیدونم پسرخاله ام سروش با خودش چی فکر کرده بود که این کتابو-راه دشوار آزادی-به دختر بچه  12 ساله هدیه داد! این کتاب اونقدر روی افکار دوره ی نوجوونیم تاثیر گذاشته بود که هدفم این بود  یه روز رئیس سازمان ملل متحد بشم!!!! فکر میکردم منم میشم یه رهبر آزادی بخش!

کتاب زندگی نلسون ماندلا رهبر آزادی بخش آفریقای جنوبی رو شرح میده.این کتابو 5-6 بار خوندم :)) خوندنشو بهتون توصیه میکنم.آدم نمیتونه فکر کنه تبعیض نژادی چه دامنه ای داشته....چقدر آدم کشته شده و زندگیشون تباه شده تا سیاه و سفید سوار یک اتوبوس بشوند...

+دیشب به این فکر میکردم اگر قرار بود اسم انسان روی آینده اش و زندگی اش تاثیر بذاره واسه من چطور میشد؟خب آدم سحرخیزی هستم،تقریبا خواب ندارم!ولی هیچ چیز مرتبط دیگه ای پیدا نکردم!شاید مثلا بشم صاحب دستان شفا بخش در سحرگاهان اورژانس! :))))نیشخندنیشخند

 

 

 

نظرات ()



شعرهایم را پس دهید!!!!
نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۱
  • ما یک آقای پسر فامیلی داریم که کارمند سازمان آب و برق است!ایشون به لطف سهمیه بسی.ج و اینا رفته سر کار(چگونگی اش را نمیدانیم) در 27-28 سالگی در یکی از این رشته های بدون کنکور پیام نور مشغول به تحصیل هستند!3 سال قبل عاشق دختر عموی 16 ساله شان بشدند!بعد جواب منفی بگرفتند!یک سال تمام در غم عشق دخترعمو گرفتار بودند و به زن عمویشان(مادر عشقش) پیامک های عاشقانه میدادند برای دختر عمو.زن عمو هم هروقت ما را جائی میدید میکشاندمان کناری و شروع میکرد به نشان دادن پیامکهای پسر عاشق پیشه و از ما میخواست تایید کنیم که آدم نرمالی نیست(ما دانشجوی سال اول بودیم)و ما هم با توجه به متن احمقانه ی پیامکها به این بسنده میکردیم که نسبت به سنش رشد عقلی کمی داشته و عزت نفس ندارد و اینا(حالا هرکی میخوند میفهمید!)
  • پسر فامیل قصه ی ما بعد از یک سال و اندی که از عشق دخترعمو نتیجه ای ندید،عاشق دختر غریبه ای بشد!اینجا اما خانواده ی خودش مخالف بودند!چرا که از نظر فرهنگی و اجتماعی و طبقاتی و... هیچ سنخیتی بین دو خانواده نبود!باز هم پسرک مثل مورد قبل خودش رو به افسردگی زد.اما نتیجه ای حاصل نشد...
  • چند وقت قبل دیدم پسر فامیل این قصه،به مامان ما پیامک ها میده.تبریک اعیاد و شعر های مذهبی و...متن یکی از پیامکها شعری بود در وصف یک دختر خیلی خانوم و مذهبی و اینا!زیر متن هم نوشته بود شاعر.م(خود پسر قصه).سریع به مامان گفتم این دفعه قراره عاشق یکی از دخترای تو بشهنیشخندجواب ندهی!مامان با ما تندی بکرد که چرا بیخود به مردم مشکوکی؟فقط اعیاد رو تبریک میگه!ما هم گفتیم بعد ناکامی در عشق دوم داره به شما تبریکات میگه!!!از ما گفتن!
  • وخب گذشت تا پسرک قصه در یکی از شعرهای پیامکی اش گفت خرداد و مرداد!ما هم خو مسلم متولد مرداد!اونم متولد خرداد!باز به مادر هشدار دادیم دمش رو قیچی کن!اما مادر جان میگفت آخه وقتی چیزی نگفتن من که نمیتونم بپرم جلو حرفی بزنم!
  • چند ماه قبل مادر پسر قصه تشریف آوردن منزل ما و قصد پسرش را گفتن و ما گفتیم نععععععع!!!و بعد از آن پسر قصه شروع کرد به پیامکهای عاشقانه دادن به مامان ما!چه شعرها که در وصف خوبی های ما نسرود و ما اصلا خبردار نمی شدیم!(مامان دیلت میکردن سریع).تا اینکه ما از روی فضولی اینباکس گوشی مادر را باز کردیم و چند پیامک جدید دیدیم که گفته عشقش رو خدا در دلم گذاشتهقهقههاین یه عشق پاک و آسمانیهقهقههو ما هم از جانب مادر پیام دادیم دختر به فامیل نمیدیم و تو در شان دختر ما نیستیخنثیمادر که فهمید کلی با ما دعوا کرد که شان هرکس نزد خدا معلوم میباشد تو حق توهین نداشتی و ما هم در دل حق را به مادر میدادیم و میدانستیم حرف خیلی زشتی زدیمناراحت ولی خب به خودمون هم حق میدادیم که این کنه رو از سر باز کنیم!آخر مادر که از سابقه ایشون نزد زن عمویش خبر نداشت و ما هم نمیخواستیم آبرویش را بریزیم.ما میدانستیم زبان منطق را نمیفهمد وگرنه همان چند ماه پیش میرفت پی زندگی اش.
  • پسرک قصه(البته مرد گنده ی قصه مناسبتره!) پیامک داد اگر سحر بخواهد غریبه میشومسبزسحر افتخار فامیل ماست و من به داشتن عشقش می بالمسبزو از همین جور خودشیرینیهای تهوع آور...
  • مامان که دیگه خیلی کلافه شده بود و ما هم رو اعصابش راه میرفتیم که زنگ بزن باهاش دعوا کن و اینا، امشب زنگ زد که آقا دخترم از شما اصلا خوشش نمیاد!چندبار هم گفتیم نه!لطفا دیگه پیام ندید و اینا!سحر میخواد همسرش پزشک باشه(جمله ی محبوب مامان واسه دفع خواستگار سیریشنیشخند!).بعد 5 دقیقه پسرک پیامک داده پس لطفا کل شعرهایی رو که فرستادم واسم بفرستید گوشیم گم شده لازمشون دارمقهقههمامان جواب میده من هرچی پیام میدادید زود پاک میکردم ندارمشون!اونم دوباره پیام داده پس هرچقدر بشه هزینه کنید! یه جوری حافظه گوشیتون رو برگردونید لازمشون دارم!آدم اینقدر پررررو؟؟؟خندهخندهپسرک به خودش زحمت نمیده بگه خودم هزینه اش رو میدم!میگه هزینه کنید!ابلهوالا!یا لااقل میذاشتی چند روز بگذره بعد به فکر عشق بعدی باشی!!چشمکبه هرحال ما هم عادت کرده بودیم به شما و پیامکهای عاشقانه تون رو گوشی مامانمونقهقهه

شانس نداریم نوشت:هیشکی عاشق ما نمیشه،وقتی هم میشه که از همه جا وامونده!زبان

+مامان میگه مث که خبردار شده ما وبلاگ مینویسم،رفته یه وبلاگ واسمون زده شعراشو اونجا میذاشته!ما هم کلی به مامان غر زدیم چرا نشونمون ندادی بخونیم و لینکش کنیم؟زبان

جدی نوشت:از دست کم گرفتنش عذاب وجدان دارم،یه حس بدیه،دوست ندارم از بالا نگاه کنم به کسی.ولی...نگران

++من هرچی نگاه میکنم به دوستان و دور و بری ها،هرکی عاشق شده شکست عشقی خورده و نرسیده به معشوق!اکثرشون هم کلی تفاوت فرهنگی-تحصیلی-سنی-خانوادگی-مذهبی داشتن!علت مخالفت خانواده هاشون هم همینا بوده!اگه یه روز خواستم عاشق بشم یا احساس کردم قلبم تکون خورده اول یه مقایسه میکنم ببینم ترازو تعادل داره یه نه!شاید بگید با حساب کتاب نمیشه جلو رفت!ولی میشه همون اول نیمچه احساسو کنترل کرد که دیگه گنده نشه!خنثیچه مقوله ی پیچیده ایه این احساساتمتفکرقهقهه

نظرات ()



شکست!
نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۱

اعتراف میکنم از شکست متنفرم!گاهی به خاطر ترس از شکست در یک کار،اصلا آن کار را انجام نمیدهم!میترسم از روزی که اولین شکست زندگی ام را بخورم و آنوقت بلد نباشم از زمین بلند بشوم!امیدوارم اولین شکست برای یک مساله ی کوچک باشد تا برخاستن دوباره برایم آسانتر شود.

- بعد از کلی فکر کردن به علت بی انگیزگی و استرس اکسترن شدن،همین به نظرم رسید!هیچوقت نمره چندان واسم مهم نبوده اما اینکه دبیر یا استاد به چشم دانشجوی خوبش بهم نگاه کنه واسم خیلی مهم بوده!میترسم کار که بالینی شد نتونم موقعیتم رو حفظ کنم!خنثیهرچند احمقانه به نظر بیاد،ولی اینجوریاست!کاش زودتر شروع بشه تا خودمو به خودم اثبات کنم!

نظرات ()



114
نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩

بچه های کلاس خیلی دروغگو شده اند.گروه بندی آن قدر ارزش ندارد که به خاطرش دروغ گفت!خانم ژیلا،آقای یگانه،آقای متانت!حرف ها و حرکاتتون حالم را به هم زد!امیدوارم بعدها اگر روزی به گذشته فکر کردید بتوانید با افتخار بگوئید آن دروغها را گفتید و آن دعواها را کردید اما ارزشش را داشت!

  1. راستش از اینکه داخلی افتادم خوشحالملبخندمنتها این خوشی با دیدن حرکات بچه ها کمرنگ شد.اصلا انتظار چنین رفتارهایی رو نداشتم.راست راست زل میزدن در چشم همدیگه،دروغ میگفتن،سعی میکردن بچه ها رو به سمتی هدایت کنند که برن بخش مخالف تا یه وقت کار به قرعه کشی نکشه!بعد خودشون با اعتماد به نفس هرچه تمام تر میرفتن بخش دلخواه!موندم اون همه دلیل واسه برتری داخلی می آورد که ملت فوج فوج داوطلب داخلی میشدن چطور خودش اولین نفر اسمشو واسه جراحی نوشت؟؟متفکر
  2. بعضی ها مفت خوری رو به حد اعلا رسوندن!میدونه من نت برمیدارم،میدونه به جزوه بچه ها کلاس که اکثرا برای رفع تکلیف مینویسن اعتمادی ندارم و خودم وویس گوش میدم و نت ها رو کامل میکنم راحت میاد دفتر رو برمیداره کپی میکنه پاکنویس میکنه میده بچه ها میگه جزوه نوشتم!حیف که تصمیم گرفتم واسه چیزهای کوچولوی اینجوری دیگه نه حرص بخورم نه با کسی بحث کنم!نامرد!قهر
  3. اتند جدیده روماتو -دکتر آ-هم بدجور رو اعصاب راه میره!تمام مدت داره از خودش و کارش و تحلیل بالینی اش تعریف میکنه!بذار 2 سال از فوق گرفتنت بگذره!ابرویک آدم شجاع هم بین ما پیدا نمیشه که بهش بگه استاد جان جوان ما!مشک آن است که ببوید،نه آن که خودش بگویدنیشخندبی جنبهزبان(حالا خوبه فردا روزی یکی بشم مثل این استادمونچشمک)
  4. این استاد جدیده از خانم دکتری که واسه فلوشیپ هم دوره ایش بود تعریف میکرد که خدای حافظه بوده طوری که این و یه آقای دکتر دیگه ی هم دوره ایش سوسک میشدن جلوی استاداشون خواستن انصراف بدن!ولی بعدا فهمیدن خانوم دکتره اپروچش فوق العاده افتضاح بوده!(البته دکتر آ میگه!اصولا به حرف مرد جماعت  به خصوص از نوع دکترش نمیشه اعتماد کردزبانبس که حسودن و هایپر اعتماد به نفس کاذب دارن).یه سوال پرسید از ابتدای بحث!همه گفتن یادمون نیست و غر میزدن سخته!ولی من یادم بود و در کمال نخالگی دستم رو بالا بردم و جواب دادممژهاز خود راضیبعد برگشته میگه احسنت!این خانوم دکتر از همون مدل خانوم دکترای هم دوره ای ما میشه!
  5. نمیدونم چرا جدیدا اتندها همه اش به دخترا گیر میدن؟میگن هرکی بیشتر به خودش برسه و موهاش بیشتر بیرون باشه بیشتر مورد حمله ی فولمیننت ما قرار میگیره!!!!مثلا همین دکتر آ میگفت وقتی ببینم یه گروه اکسترن دختر که خیلی به خودشون رسیدن اومدن راند،شروع میکنم به شوخی با رزیدنتا تا دخترا فکر کنند راند خیلی جدی نیست!همین که با هم شروع به صحبت کردن میشورمشون و چند تا فحش مودیفای شده میدم!!!!!بعد هم یکی دوتاشو پرت میکم بیرون!!!!خنثیبه نظرتون این شخصیت نرماله؟؟متفکرکلا هرچی اتندهای مرد جوونتر میشن خل تر هم میشن!تازه عقده ای تر هم میزنن!(البته غیر از قل مراد جونمنیشخندچشمک)فکر کنم بدبختها خیلی از دست هم دوره ایهای دخترشون خوار شدن!شیطانهرچند حرفهاشون از ته دل برادران رو خوشحال میکنه و نعره هایی-تحت اللفظ خنده!- میزنن از ته دل که بیا و ببین!از اون خنده ها که انتهای لوله گوارش هم از ته حلقشون پیداست!قهقهه
  6. علی رغم اینکه هنوز بی گروهیم!علی رغم اینکه امتحان غدد گند زدم!علی رغم اینکه پی به باطن خبیث ملت بردم ولی چندان ناراحت نیستم!کمی هم خوشحالم حتی!لااقل علوم پایه و گروهبندی شخصیت واقعی خیلی ها رو بروز داد!حال ما مرض سرخوشی پس از حادثه گرفته ایم یا بی تفاوتی ناشی از افسردگی که با سرخوشی مانیا قاطی شده یا چی؟؟سوالنمیدانیم...
نظرات ()



سخنان آقای کتابدار
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۸

یه مگس چاقالو دور و بر خوراکی های نازنینم و سر مبارکم طواف میکند!نزد آقای کتابدار میرم،ازش  میخوام پشه کش بهم بده!میگه اول باید سایز مگس رو ببینم!!اگه قوی هیکل بود بهت میدم وگرنه خودم با دست میگیرمش!!خنثی

 

نظرات ()



112
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٦

بابا گفت دلش میخواد با هم بریم خرید!منم از خدا خواسته زودی آماده شدم.چیزی لازم نداشتم.فقط بابا رو بردم عکس پرسنلی گرفتم واسه دوره بالینی بعد هم گفتم بریم محام:)) یه چند وقتی بود میخواستم "دایی جان ناپلئون" رو بخونم اما هروقت میرفتم کتابفروشی یادم میرفت واسه چی اومدم یه چی دیگه میخریدم! امروز که یادم موند فروشنده گفت این کتاب مجوز چاپ نداره!ضایع شدیم برگشتیم!نیشخند

+گاهی بهترین تفریح دنیا میتونه قدم زدن کنار پدر و گوش دادن به خاطرات جوونیش باشه :)

نظرات ()



روی ماه خداوند را بوسیدم :)
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٩/٥
  1. بابا جواب آزمایشها و سونوگرافی اش رو گرفته میگه نگاه کن ببین چطوره!BS=209،کبد چرب moderate.فشار خون سیستولش هم اخیرا همه اش 140 میلیمتر جیوه بوده.
  2. آزمایش قندش که باید تکرار بشه،هاریسون و اتندمون اینجور گفتن!بابا خیلی وقته در وضعیت پره دیابت قرار داره و اکثر ریسک فاکتورهای دیابت رو هم داراست..منتها حرفمو گوش نمیکنه که مصرف متفورمین واسش خوبه.حتی پزشک غدد هم نمیره.هی میگه دکترعطا گفته درمان نمیخواد.کلی غر میزنم بابا اون متخصص عفونیه،فوق غدد میگه متفورمین خوبه،حتی میرم سسیل و یادداشتهای سر کلاسمو  واسش میارم و نشونش میدم.احساس میکنم میخواد از واقعیت فرار کنه.در مورد کبد چرب چیز خاصی نمیدونم.فقط یادمه میتونست سیروز بده.هاریسون هم چیز بیشتری ننوشته.به بابا راجع به کبد چرب چیزی نمیگم.
  3. مامان اینا که میرن و تنها میشم، میشینم به درس خوندن ولی تمرکز ندارم.این عوارض دیابت-هرچند بعد 10 سال ظاهر بشن-و ناآگاهیم از کبد چرب بدجور رو اعصابمه.امتناع بابا از مراجعه به پزشک حرصم میده.باید کلی پیله بشم تا پیگیر کار درمانیش بشه.نمی دونم چرا اینقدر کم توجهه.واسه اولین بار متوجه میشم سن مامان-بابا هم داره بالا میره.یه حس مسئولیت در برابر سلامتیشون سر میخوره در وجودم.منتها همراهش یه حس دیگه ای هم هست که نمیدونم چیه؟دوست ندارم هیچوقت بیمارستان ببینمشون.
  4. وقتی مامان حسین رو باردار بود کلاس چهارم بودم.به خاطر دیابت بارداری چند روزی بیمارستان بستری شد.یادمه همین که با لباس بیمارستان دیدمش زدم زیر گریه.دیگه تا مرخص شد نرفتم ملاقاتش!احتمالا از همون موقعها فهمیدم مرد دیدن این موقعیتها نیستم!!
  5. برای رهایی از افکار مالیخولیایی و چهره بیماران سیروز و شکم آسیتی شون تلویزیون رو روشن میکنم!منی که هفته ای 2 ساعت هم در حالت عادی تلویزیون نمیبینم!همینجور میزنم شبکه تهران.نوشته برنامه سیب!موضوع:کبد چرب!!!!دلم میخواد خدا رو بغل کنم :)

ادامه مطلب ...
نظرات ()



خدایا چشم امید ما به توست...
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳
  • بازم طبق روال این 5-6 سال اخیر خانواده رفتند سفر یکی دو روزه برای عروسی و سر زدن به اقوام پدری،و من به خاطر اینکه درس دارم نرفتم.این دفعه حتی کسی تعارف نزد که بیا! انگار دیگه  این نرفتنها خیلی عادی شده!حتی مامان-بابا از آبجی نخواستن پیشم بمونه تنها نباشم!ته دلم دوست داشتم بگن چون تو نمیتونی بیای ما هم نمیریم :)) آیکون توقع بیجا!
  • دیشب به قیافه ی خودم در آینه نگاه میکردم شبیه ریشه درخت بود!!!! اینقدر این قیافه هه عادی شده واسم که تا دقیق دقیق نشم نمیتونم تشخیصش بدم!قیافه یه آدم خسته که زندگیش دچار تکرار شده!از جنس دانشگاه-بیمارستان-خونه و فقط درس و درس و درس!باز قبلنا یه لذتی داشت این خوندن، الان لذت هم نداره!
  • اینکه هم صحبت دو تا دختر دبیرستانی بشی که به نظرشون خیلی بزرگ میای،بعد اونا بفهمن قراره دکتر بشی و ازت سوال بپرسن چیز عجیبی نیست،قسمت عجیب و ترسناکش اونجاست که فقط راجع به ثکث ازت بپرسن یا بیماریهای منتقله از راه جنسی یا چگونگی به دست آوردن دوباره ی بکا.رت!و وقتی تو بپرسی چه خوب بلدید!بگن از همکلاسیهامون و دوست پسراشون و بعضا شوهراشون! و دوست پسرهامون یاد گرفتیم!یا اینکه ازت بپرسن اگه این علامت و این علامت رو داشت(علائم عفونت واژینال)اگه نره دکتر چی میشه؟بعد تو بگی چرا نره؟و اونم بگه چون دختر خونه است اما با.کره نیست میترسه دکتر بفهمه و بعدش خونواده...و تو سعی کنی بهش اطمینان بدی دکتر عفونتش رو درمان میکنه و کاری نداره به بکا.رتش تا ترغیبش کنی بره دکتر زنان...اینکه واست بگه همکلاس اول دبیرستانش چه کارا با دوست پسراش نکرده و پشت تو بلرزه و سعی کنی نفهمند حالت به هم خورده...اینکه واست بگن همکلاس دوم دبیرستانشون بعد از زفا.ف راهی بیمارستان شده و دهن تو باز بمونه از حیوان صفتی بعضیها...اینکه سعی کنی در همین وقت کم که اتوبوس در ترافیکه بهشون روش پیشگیری از بارداری یاد بدی!اینکه ازشون بخوای از کان.دوم استفاده کنند،و کلی واسشون توضیح بدی چرا رابطه ثکچوال از مق.عد بده و اونا بگن آخه فیلمهای پو.رن داره چیزیشون نمیشه!و تو روت نشه بگی تا حالا خودت ندیدی ولی میدونی اینا فیلم تجاریه و اینا نرمال نیستن و کلی جراحی میکنن...اینکه کلی اصرار کنی که حرفهاتو واسه همکلاسیهاشونم بگن...همه ی اینا تو رو به سمت این حقیقت سوق میده که خیلی از اتفاقهای روزانه ی این جامعه و مردم پرتی...که زندگی بین دانشگاه و بیمارستان و خونه یه مدل مصنوعیه...واقیعات ایناست که این بیرون جریان داره...
  • کاش یکی به اون بالا بالاییا بگه این جوونهای ما اینقدرا هم پاک نیستن!بیخود خودشونو مسخره نکنن!

+هیچوقت واسه کسی که اتفاقی دیدمش اینقدر اپن حرف نزده بودم!هرچند احتمالا به خاطر زیادی اپن بودن خودشون بوده!!!

++نگران جامعه ای هستم که قراره فرداها فرزندانم در اون بزرگ بشن!شاید آسونترین راهش بچه دار نشدنه!خدایا خودت یه کاریش کن...

 

نظرات ()