درباره نویسنده
هرکسی از ظن خود شد یار من،از درون من نجست اسرار من
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • خاطرات روزانه (٥٤)
  • دخترم نوشت (۱)
  • دل نوشته ها (۱٥)
  • دوره فیزیوپات (۳۳)
  • طنز نوشته هام (٥)
  • فکر نوشته هام (۳)
  • فیونا نوشت (۳)
  • معرفی لینک (۱)
  • نوشته های دیگران (۱)
  • کتابهای خوانده شده (٤)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
  • از اول راه
  • از دل من
  • ازدواج نوشت
  • آقا دوماد چه کاره ن؟
  • امادیوف
  • آنالی در سرزمین شگفت انگیزها
  • اورولوژيست
  • بچه درسخون
  • پرسيسكي وراچ
  • پزشك باروني
  • پزشک خیابان گرد
  • پزشكي باليني
  • پزشکی و زندگی
  • تسليم
  • توکای مقدس
  • خاطرات استاد فيزيک
  • در کوچه درس رهگذاریم هنوز
  • دکتر پریا
  • دكتر ميم
  • دکتر نفیس
  • دندانپزشك كاذب
  • روز نوشت هاي حسام
  • زندگی در پیش رو
  • سفارت دل
  • سكوت بشكسته
  • سير تكاملي يك دانشجوي پزشكي
  • عكسهاي قديمي
  • لبخند آفتاب(خاطرات یک معلم)
  • لژیونلا
  • لیدی دن
  • مدلاگ
  • من و سرطان
  • هيس!!كاملا هيچ...
  • وقايع ابن محمود...
  • يك اورولو‍ژيست كوچك
  • يه زنم نداريم...
  • يه شوهرم نداريم...
  • یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
  • یار با ماست
  • روزهاي پيلگي
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



<
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش ... باز جوید روزگار وصل خویش
تفاوت را احساس کنید...
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩

فکر کن 11 سال دوست باشید،بعد خیلی سالشو به اینترنت و یاهو دسترسی داشته باشید،بعد امشب!شب امتحان پاتو واسه بار اول در عمرتون با هم چت کنید!

+گفتی شرک تو صف گازه!میخواد بیاد با همسر عزیزش شیرقهوه ی داغ بخوره!دلت آب!منم خو حسووووووووود!رفتم شیرقهوه درست کنم نه شیر داشتیم نه قهوه!نه حتی آقای همسری که گرمای وجودش جای شیر قهوه وجودمونو گرم کنه!حتی!!!چشمکقهقهه

++الان تو و شرک دارید شیرقهوه میخورید در یک فضای عشقولانه،من در حال تصمیم گیری برای حذف کردن چند جلسه پاتو در یک فضای مضطربانه!نگران

+++آقا شما قهوه به دست زوج خوشبخت،ما جزوه  به دست بدبخت رو تخت!

نظرات ()



شب امتحانی دیگر...
نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۸

هر دفعه که شب امتحان رو تا صبح بیدارم،به خودم قول میدم ازینجا به بعد درس هر روز رو همون روز میخونم که جمع نشه واسه شب امتحان،اما زهی خیال باطل...بعد نزدیک 16 سال طالب علم بودن! هنوز نتونستم خودمو اصلاح کنم!پس من کی ادیت میشم؟

+شب امتحانی بفهمی اسم دختر همکلاس دبیرستانت ملیکا میباشد!آخرین باری که همکلاسی مذکور رو دیدم با بابای ملیکا دوست در شرف نامزد شدن بودن! :)) هییییییی پیر شدیم-اما کودک درونمان هنوز خیلی نینی میباشد!گفته باشم!!-خودمون خبر نداریم :) ملت مادر شدند و ما به فکر دعوا با نماینده واسه روتیشن بهتر بین گروه های داخلی رو برداشتن :))

++اتند پاتو و آموزش اعلام کردند فقط از شرر و احمدی امتحان میگیرن،بقیه 108 نفر ورودی برن درس رو حذف کنند!ولی ما همچنان امیدوارانه شب زنده داری داریم به نیت خر زدن و دعا برای پیاده شدن آنها از خر شیطان :))

نظرات ()



بابابزرگم آرزوست...
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧

همسایه پیرمون یه سوپرمارکت زده نبش کوچمون.تا حالا نرفته بودم داخلش.امروز واسه بار اول رفتم.یه شیرکاکائو،یه بسته تخم آفتابگردون.فکر نمیکردم منو بشناسه،آخه نه سلام علیکی دارم با کسی،نه ساعات رفت و آمدم طوریه که کسی رو ببینم(جز پسر همسایه روبروئی!).تا رفتم با خوش اخلاقی گفت سلام دخترم.خوبی بابا؟دلم رفت :)) بازم احساس کمبود پدربزرگ اومد سراغم.مخصوصا وقتی که اتوبوس اومد و سریع خریدمو داد دستم گفت بدو تا نرفته بعد پولشو بده و بعدش هم سریع دوید بیرون واسه راننده دست تکون داد که بایسته تا من سوار بشم.دلم بابابزرگ میخواد.از بچگی تا الانناراحتخدایا منو ببخش ولی به پدربزرگ دارها حسودیم میشه گاهی :(

نظرات ()



فالموت فی حیاتکم مقهورین والحیات فی موتکم قاهرین
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥

چند سالی هست که محرم بیرون نمیروم...بچه که بودم کلی ذوق و شوق داشتم برای رفتن به هیات محل و خانه فامیل و همسایه و آشنا برای روضه...الان اما،نه ذوقی هست و نه شوقی...یک بی تفاوتی دامنگیرم شده...یعنی بی تفاوتی هم نه،بیشتر انزجار از شیوه ی عزاداری هایمان...نمیدانم این همان شک است یا روشنفکرنمائیست یا چه؟...ولی میدانم مثل قدیمها نیستم...وقتی فلان آشنا زنگ میزند و میگوید سینی قاسم!!! دارم یا حجله ی قاسم!!!حرصم میگیرد...به نظرم حرکاتشان احمقانه است...خرافه است...آنی رو که باید انجام بدهند انجام نمیدهند...یک بار مراسم سینی قاسم رفتم و بعدش کلی احساس حماقت کردم!این که چند تا زن سینی پر از آجیل و میوه و نان پنیر سبزی را میگذارند بر سرشان و همزمان با دعا خواندن دایره وار میچرخند!!!تا مثلا حاجت روا بشوند!یا مثلا  قسمتی از خانه را شبیه حجله درست میکنند و شمع روشن میکنند تا از قاسم حاجت بگیرند!بیچاره قاسم!چند باری با چند نفر از نزدیکان بحثم شد و انگ ارتداد خوردم!!برچسب دین گریزی!این اسلام محبوب من نیست.این زائیده ی تفکر آنهاست!چرا من باید قبولش کنم؟آخر کجا گفته خودزنی عزاداریست؟ها؟هرچه هم شدیدتر بهتر...اینها اصلا میدانند زندگی و مرگ از دیدگاه ائمه یعنی چی؟«فالموت فی حیاتکم مقهورین و الحیات فی موتکم قاهرین»این همان جمله ایست که امام علی در جنگ صفین به یارانش میگوید...

دیشب کسی میگفت لعنت به کوفی جماعت که امام را تنها گذاشتند!گفتم ما هم بودیم میترسیدیم.مثل همان کوفی ها...ما هم امام را تنها میگذاشتیم.با اعتماد به نفس گفت:نه!وقتی میگویند این حق است و این باطل!آدم به راه حق میرود!کوفی ها خود نخواستند به راه حق بروند!گفتم:مشکل تشخیص حق است...همه میگویند حق با ماست و طرفداران ما...و مشکل سطح بالاترش آن است که حق تشخیص داده شود اما برای پذیرفتن حق باید سختی بکشی...مگر سلیمان نمیدانست حق با حسین(ع) است؟ پس چرا مسلم را تنها گذاشت تا کشته شود؟مگر خیلیها نمیدانستند که یزید فاسد است،پس چرا بی طرف ایستادند و کشته شدن حسین را نگریستند؟این آدم های مغرور به ایمانشان-که خلوص و درجه اش را فقط خدا میداند و بس-از رفتن به عزاداریهای عمومی بیزارم میکنند،انگار پیامبر و اهل بیتش برای آنهاست،انگار سند شش دانگ مومن مسلمان بودن را به نامشان زده اند،حال آنکه همین غرور آفت ایمان است...احساس میکنم کمی هم بدبین شده ام...آن قدر ریا دیده ام که باور خلوص نیت سختم شده است...فلانی 10 گوسفند را در روز عاشورا قربانی میکند و به همه خبر میدهد تا برای گرفتن سهمشان از نذری در خانه شان جمع شوند...نمیتوانم به این فکر نکنم که تمام ماهایی که خبردار شده ایم دستمان به دهانمان میرسد بلکه بالاتر از دهانمان هم این دست میرسد،چه نیازی است ما را خبر کند و به هر خانواده به اندازه ی 2 وعده و حتی بیشتر غذا بدهد؟نمیتوانم به این فکر نکنم که در این شهر خیلی ها لنگ نان شامشان هستند...نمیتوانم به این فکر نکنم که میشد بی خبر از من و امثال من همین نذر را ادا کرد......خدایا خودت کمک کن که همیشه نیازمند درگاهت هستم...کمکم کن نه مغرور شوم به این مسلمانی پر ایرادم،نه ریاکار شوم اگر فرداها مالی به دست آوردم...کمکم کن که که حق را از ناحق تشخیص دهم و بالاتر از آن، بپذیرمش...چیزی که این روزها برایم بسیار سخت شده...حق با چه کسی است؟...وقتی عزیزترین بنده ات- پیامبر مهربانی -به علی (ع) فرموده "بزرگترین مردمان در ایمان و یقین کسانی هستند که در روزگاران آینده زندگی میکنند،پیامبرشان را ندیده اند،امام آن ها در غیبت است و فقط به سبب خواندن خطی روی کاغذ ایمان می آورند"،پس خودت باید کمکم کنی...میخواهم جزء ایمان آورندگان این روزگاران باشم...خودت دستانم را در دستانت بگیر...

نظرات ()



تولدی دیگر...
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳

واسه اولین بار بعد از تولدم و نامزدی فیونا،امروز رفتم خونشون.احتمالا آخرین دیدار ما در خونه ی پدریش بود...بلافاصله بعد از صفر عروسیشه...قبلنا-وقتی هنوز مجرد بود-فکر میکردم همچین دیداری چقدر باید خاص باشه،ولی نبود...یه دیدار مثل بقیه دیدارهای قبلی...حتی به اون غصه و ناراحتیمون هم اشاره ای نشد...امروز روزی بود که بیشتر از همیشه خدا رو شکر کردم که همچین دوستی دارم...مرسی خدا...

+با حرفهایت باعث شدی یه بار دیگه سر تعظیم فرو بیارم در برابر خالقی که بر من منت گذاشت و سلامتی کامل بهم داده...خیییییییییلی دوستت دارم بووووو....خیلی وقت بود خدا رو واسه سلامتی ام شکر نکرده بودم...گاهی یه نعمت اونقدر آسون به آدم داده شده که قدرشو نمیدونه...خوشبخت خوشبخت باشی بهترین دوست من...

++10 دقیقه پیش به تاریخ قمری 22 ساله شدم!مبارکه؟

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »